پنجشنبه 29 اسفند 1381جامعه شناسي خودکشي
او در جستجوي اثبات آنچه در تقسيم كار مطرح مي كند، با پديده خودكشي كه اتفاقا در جامعه تازه صنعتي شده زمان او به يك مسئله اجتماعي تبديل شده بود برخورد مي كند و مي كوشد نظريه خود را با خودكشي تطبيق دهد. در نتيجه حاصل ده سال مطالعه و تحقيق خود را درباره خودكشي در ۱۸۹۶ در پاريس منتشر مي كند و يكي از عالي ترين نمونه هاي بينش و رهيافت جامعه شناختي به مسائل انساني و اجتماعي را ارائه مي دهد. بنابراين «خودكشي» دوركيم با «تقسيم كار اجتماعي» مرتبط است. تقسيم كار پيشرفته و تمايزپذيري افراد موجب توسعه مادي جوامع مي گردد و وجدان جمعي و اقتدار سنت را تضعيف كرده به تنوع و گسستگي منجر مي سازد و حاكميت روزافزون فردي و عقل را موجب مي شود. اين پيشرفت گرچه فرخنده است اما الزاما به معناي خشنودي انسان نيست و افزايش خودكشي يكي از مظاهر زندگي جوامع پيشرفته صنعتي و شهري است كه موجب ضعف وجدان جمعي و نابساماني و فروپاشي هنجارها مي شود و افراد در ميان انبوه ها تنها مي شوند و جامعه نياز به وجدان جمعي يعني ارزش هاي مشترك جديدي پيدا مي كند. دوركيم خودكشي را به عنوان يكي از نمودهاي بيمارگون جامعه جديد مطالعه كرده و نشان مي دهد كه تغييرات ميزان خودكشي با معيارهاي روان شناختي و زيست شناختي تبيين نمي شوند و نتايج گمراه كننده اي به دست مي دهند زيرا چگونگي ساخت اجتماعي است كه تغييرات ميزان خودكشي را توضيح مي دهد و خودكشي حتي در خصوصي ترين شكل آن كه امري كاملا فردي و با انگيزه هاي شخصي به نظر مي آيد، يك پديده اجتماعي و غيرشخصي است و نبايد براي پاسخ به علل آن به مطالعه روانشناختي قرباني پرداخت. تعريف خودكشي و انواع آن خودكشي از نظر دوركيم عبارتست از: «هر نوع مرگي كه نتيجه مستقيم يا غيرمستقيم عمل مثبت يا منفي خود قرباني است كه شخصا مي دانسته است كه بايد به همين نتيجه برسد.» خودكشي قدرگرايانه >---------+ همبستگي در جامعه سنتي _----------<. آنومي (خودكشي آنوميك) الف: خودكشي خودخواهانه. مرد و زن هنگامي كه نتوانسته اند در يك گروه اجتماعي جذب شوند، هنگامي كه اميال محرك آنان در حدي از تعادل نيست كه متناسب با سرنوشت جامعه باشد و فرد نمي تواند در شرايط سختي و مشكل متكي به گروه باشد، اين خودكشي روي مي دهد. در اين وضعيت نه تنها جامعه دچار بي هنجاري و شكستگي هنجارها شده است بلكه شرايطي وجود دارد كه رهايي فرد از هنجارها را تشويق مي كند. ب: خودكشي ديگرخواهانه. اين خودكشي در ساختاري روي مي دهد كه ميان فرد و گروه همبستگي شديدي وجود دارد و فرد در گروه حل شده است. فرد در گروه محو شده و جزيي از آن گرديده است. دوركيم دو نمونه اصلي از اين نوع را ارائه داده است. يكي خودكشي زن همسر مرده در هند كه مي پذيرد همراه شوهرش سوزانده شود و فرد به حسب فرامين و رسوم اجتماعي تن به اين كار مي دهد. فرمانده يك كشتي كه مايل نيست بعد از غرق شدن كشتي اش زنده بماند و خودكشي ديگردوستانه را برمي گزيند. علاوه بر نمونه هايي كه دوركيم ارائه داده مي توان از فداكاري خلبانان ژاپني در جنگ جهاني دوم به عنوان بهترين نمونه ياد كرد. عمليات استشهادي فلسطينيان عليه اسرائيلي ها نيز از همين قبيل است. ج: خودكشي قدرگرايانه. در ساخت هاي سنتي كه سلطه وجدان جمعي و هنجارها بر فرد چنان شديد است كه آزادي عمل فردي را كاملا از او سلب مي كند و فرد خود را اسير سرنوشت و جبر اجتماعي مي داند و اميدي به تغيير وضع خود ندارد فرد براي رهايي از سلطه خشن اين جبرها، آزادي خود را در مرگ مي جويد. بردگاني كه در قرون وسطي دست به خودكشي مي زدند از اين دست بودند. فراواني خودكشي در مناطق روستايي و سنتي نيز از اين قبيل است. براي مثال بيشترين آمار خودكشي در ايران در ميان زنان ايلام است كه ساختي قبيله اي و عشيره اي دارند. د: خودكشي آنوميك يا ناشي از بي هنجاري و تضعيف هنجارها. اين نوع خودكشي كه ناشي از نابساماني اجتماعي است بيش از همه مورد توجه دوركيم بوده است زيرا نمودار بارزترين خصيصه جامعه جديد است و عكس العمل مردم در جامعه در حال انتقال از ساختي سنتي به ساختي مدرن مي باشد. آمارها، افزايش خودكشي را در دو دوره بحران اقتصادي و رونق بي حداقتصادي نشان مي دهد. در شرايط بحران، نظام طبقاتي در هم مي ريزد، فرد به موقعيت هاي پايين تر تنزل مي كند پاداشي را كه در مقام قبلي انتظار داشته دريافت نمي كند، احساس شكست و نوميدي به او دست مي دهد. در رونق بي حداقتصادي نيز رقابت افزايش مي يابد و خود به تنهايي لذت بخش مي شود ولي هرچه كوشش در نظام رقابتي شديد بيشتر مي شود، نتيجه كمتري حاصل مي گردد و شوق زندگي از ميان مي رود. رشد بي بند و بار اقتصادي، هنجارهايي كه آرزوها را محدود مي ساخت به هم مي ريزد و رقابت ها را دامن مي زند و ناكامي ها را بيشتر مي كند. نقد و بررسي نظريه خودكشي نظريه خودكشي دوركيم بدون شك يكي از دستاوردهاي مهم جامعه شناسي است كه عليرغم انتقاداتي كه به آن وارد شده و مي شود انتقاداتي موجه هستند اما هنوز جايگزيني براي آن نيامده و تست اين تئوري در تحقيقاتي كه در جوامع مختلف انجام شده در مجموع به تصديق مكرر آن منجر شده است. انتقادات محتوايي همبستگي هايي كه دوركيم ميان خودكشي و سن، جنس، مذهب، شهر و روستا و تأهل و تجرد كشف كرده است از يافته هاي ارزشمند جامعه شناسي است. در خصوص همبستگي ميان مذهب و خودكشي اصل نظريه صحيح است اما علت آن كه افراد مذهبي كمتر از افراد غيرمذهبي يا پروتستان ها بيشتر از كاتوليك ها اقدام به خودكشي مي كنند را بايد مقدم بر مذهب ديد. دوركيم بر ارزش قدرت جذب كنندگي مذهب تأكيد دارد اما از يك سو ريشه آن در نياز رواني انسان به ثبات و نوعي قطعيت و يقين كامل در عقيده است و هر مذهبي كه جزميت و قطعيت كامل تري داشته باشد، پيروان معتقد آن احساس ثبات و آرامش بيشتري دارند. انسان چون موجودي است كه در درياي متلاطم اجتماع و حوادث روزگار و بيم ها و خوف و رجاهاي آينده شناور است و در جستجوي لنگرگاهي براي لنگرگيري و استقرار است لذا نياز او به استقرار است نه حيرت. مقام حيرت عارفان در بستري مبتني بر باور قطعي وجود خداوند است و حيرت بي اين باور، تنش زا و خطرساز است و توقفگاهي دردناك. جزميت و جمود گرچه با عقلانيت معارض است، اما اين حاصل را نيز دارد كه نوعي آرامش و اطمينان كاذب مي آفريند. براي مثال تايلور و اسپنسر در مورد ريشه هاي جان (روح) پرستي و طبيعت پرستي مي گويند: انسان در خواب خود را در جاهايي مي بيند كه جسم او در آن لحظه در آنجا نيست بنابراين در عالم رويا همزاد خودشان و بدنشان را مي بينند و تصور مي كنند اين همزاد در لحظه مرگ از آنان جدا مي شود و چون روحي شناور به پرواز در مي آيد. پس از باور اين دوگانگي صفت هاي خوب و بد را به آن نسبت مي دهند و تصورات ديگري در مورد آن مي سازند و روح مردگان را پس از فناي جسم آنها جاودانه مي انگارند و بدين سان منشأ پرستش ارواح خانوادگي و ارواح نياكان در اقوام بدوي پديد مي آيد. اين باورها وقتي دستخوش بازي هاي عقل و چون و چراهاي آن قرار مي گيرد، چون به آساني باوري قطعي و جزمي را نمي تواند جايگزين كند، قطعيت در عالم عقل از ميان مي رود و سخنان انديشمندانه اي جاي آن را مي گيرد كه قاطعانه اثبات يا رد نمي شود و فرد در هاله اي از ترديد قرار گرفته نمي داند كه باورهاي پيشين را بپذيرد يا طرد كند. گرچه در زندگي روزمره خود رفتاري عادي داشته باشد اما در نهاد خويش گرفتار طوفاني از ترديد و بيقراري است و در شرايط دشوار زندگي و انتخاب هاي دشوار او را شكننده و آسيب پذير مي سازد، فلسفه زندگي را نمي داند و در آستانه هاي حساس عملي متزلزل مي گردد. بنابراين دوركيم نمي تواند ميان خودكشي در ميان مذهبي ها و غيرمذهبي ها همبستگي برقرار كند و بناچار تفاوت ميان مذاهب را نيز مطرح كرده و مي گويد ميان پروتستان ها خودكشي بيشتر از كاتوليك ها است و به مرزبندي دوقطبي نايل نمي شود. مرزبندي مشخص را بايد در عقلانيت و جزميت يافت لذا مذهبي كه عقلاني تر است دستيابي به قطعيت ها در آن دشوارتر خواهد بود. قدرگرايي نمونه اي ديگر از رفتارهاي كمتر عقلاني است و بخش مكمل همان قطعيت هاست به همين دليل اصولا در ميان كساني كه عقايد قدرگرايانه دارند دغدغه فكري و روحي و رنج و در نتيجه وقوع خودكشي كمتر است. كسي كه در برابر شدائد و وقايع تلخ مي گويد: «تقدير چنين بود!» يا «الخير في ماوقع» از يك سو عوامل واقعه را خارج از اختيار خود يا ديگران دانسته و هيچكس را مستحق سرزنش كردن و رنجاندن نمي يابد، نه خودش را نه سايرين را و از سوي ديگر با در نظر گرفتن احتمالات و شدائد سخت تري كه محتمل بود بدان گرفتار آيد از عظمت وقايع تلخ مي كاهد و با اين بيان واقعي كه چه بسا وقايعي روي دهد كه خوشايند ما نباشد اما در آن خيري براي ما نهفته باشد كه نمي دانيم (وعسي ان تكرهوا شي و هو خيرلكم و عسي ان تحبوا شي و هو شرلكم)۱ دست به فرافكني زده و رنج بردن در برابر پيشامدهاي ناگوار را از خويش دور مي سازد. به همين روي هرچه ايمان و اعتقاد قلبي فزون تر باشد صلابت و سلامت و آرامش روحي فرد بيشتر است و برعكس هرچه ايمان و اعتقاد قلبي سست تر، آسيب پذيري فرد و آمادگي براي توسل به اقدامي نظير خودكشي در برابر مصائب (و كمترين آن كه دچار افسردگي شدن است) افزون تر خواهد بود. بنابراين نوع عقيده و شدت عقيده متغير اصلي است نه مذهب بماهو مذهب. كاتوليك چون واجد خصوصيات فوق است عقايد جزم انديشانه او مانع سرخوردگي، يأس و گسسته شدن فرد از جامعه مي گردد كه زمينه اقدام به خودكشي را تدارك مي بيند. انتقاد ديگر كه با انتقاد فوق در ارتباط است از ديدگاه تفهمي وبر قابل توضيح است. دوركيم در زمانه اي مي زيست كه جامعه شناسي را به عنوان يك علم در آكادمي نمي پذيرفتند و معتقد بودند علوم اقتصاد، تاريخ و روانشناسي همه علم مطالعه جامعه هستند. دانشمنداني مانند مانهايم، وبر يا دوركيم سال ها كوشيدند تا با مطالعات وسيعي موضوع مستقلي را براي جامعه شناسي تبيين كنند تا آن را از زير بار روانشناسي خارج سازند. دوركيم در اين راستا و به منظور نشان دادن استقلال جامعه شناسي از روانشناسي (كه واحد مطالعه روانشناسي، فرد بود) براي جامعه اصالت قائل شد و جامعه را به عنوان يك شيء و قلمرو مستقل از روانشناسي واحد مطالعه جامعه شناسي قلمداد كرد. او در بحث خودكشي، به عنوان يك Case و عرصه بحث، روانشناسي را به چالش و مبارزه طلبيد و كوشيد كه نشان دهد «علت خودكشي علت روانشناختي نيست، علتي اجتماعي است و لذا بحث او بر محور همين دو اصطلاح آمادگي قبلي روانشناختي و تعين اجتماعي مي چرخد.» و خودكشي را به عنوان آمادگي قبلي موروثي و يا به عنوان نمودي از تقليد رد مي كند. او انواع روانشناختي خودكشي را بدين سان با انواع جامعه شناختي آن منطبق مي كند كه آنها علت نيستند بلكه خودكشي خودپرستانه با حالت بي تفاوتي و بي علاقگي به زندگي و خودكشي دگردوستانه با نيرو و عاطفه و خودكشي آنوميك (ناشي از نابساماني) با حالتي از يأس و دلزدگي همراه است. خودكشي ها گرچه داراي نمودهاي فردي اند اما منشأ آن در فرد نيست و در اجتماع است و جريان ها يا ساختارهاي خودكشي زايي در جامعه وجود دارند كه اگر افرادي دست به خودكشي مي زنند بدين دليل است كه به سبب ساختمان رواني و ضعف اعصاب و آشفتگي هاي عصبي نسبت به پذيرش جريان هاي خودكشي زا آمادگي قبلي داشته اند زيرا همان ساختارهايي (و اوضاع و احوالي) كه پديدآورنده جريان هاي خودكشي زا هستند، آمادگي هاي قبلي رواني را هم به وجود مي آورند. مي توان سخن دوركيم را اينگونه تلخيص كرد كه آمادگي رواني شرط و علل اجتماعي علت خودكشي هستند. دوركيم متذكر مي شود كه همه بيماران عصبي خودكشي نمي كنند و خصلت بيماري عصبي فقط يك زمينه مساعد است كه جريان خودكشي را آسان تر مي كند. با اين همه مي توان سخن دوركيم را در همين جا به نفع روانشناسي تغيير داد و گفت چه دليلي وجود دارد كه برعكس اظهارات او نتوانيم آمادگي رواني را علت و ساختار اجتماعي را شرط وقوع خودكشي بدانيم و بگوييم شرايط نامساعد اجتماعي موجب افزايش تعداد روان پريشان يا كاهش آنها شده و يا تعداد روان پريشاني را كه اقدام به خودكشي مي كنند افزايش يا كاهش مي دهد؟ البته دوركيم بدين روي بيماري عصبي را علت نمي داند بلكه شرط مي داند كه گاهي ممكن است در خصوص يك قرباني، بيماري عصبي وجود نداشته باشد ولي روانشناسي هم كه آن را علت مي داند بدين روي است كه ممكن است فرد سالم دچار تحريكات و آشفتگي هاي عصبي و رواني آني شود و تصميم نابخردانه اي اتخاذ كند. نكته ديگر اين است كه دوركيم به خاطر كوشش در رد تبيين هاي روانشناختي و مستقل كردن جامعه شناسي به جامعه چنان اصالت مي دهد و فرد را ناديده مي انگارد كه علل خودكشي را صرفا اجتماعي ديده و انگيزه هاي فردي را مطلقا در نظر نمي گيرد. روش تفهمي وبر نشان مي دهد كه هر اقدام فردي انگيزه دار و قصدمند است، فرد حتي در فشارهاي اجتماعي، خود انتخاب مي كند. بهترين دليل بر انتخابگر بودن انسان و مداخله فعال انگيزه هاي فردي آن است كه در شرايط اجتماعي و اقتصادي و ساختارهاي كاملا يكسان و مشابه افراد رفتارهاي متفاوتي ابراز مي كنند. زيرا انتخاب هاي يكساني ندارند. درست يا غلط بودن انتخاب افراد مورد نظر نيست. تفاوت انتخاب مطرح است. اقدامات افراد نظير خودكشي هرچند ناشي از علل ساختاري و اجتماعي باشد، بازهم نمي تواند جدا از اوضاع و مقاصد شخصي آنها تحليل شود. دوركيم انگيزه ها و تفاوت هاي فردي را در نظر نگرفته، تفهمي برخورد نكرده و فقط تأثير جامعه را ديده است. انتقاد ديگري كه بر دوركيم وارد شده در خصوص ارزش آمارهايي است كه به آن تكيه مي كند. «آمارهاي خودكشي كه دوركيم از آنها استفاده كرده تعداد محدودي از افراد را در برمي گيرد زيرا خوشبختانه تعداد كساني كه مرگ را به اراده خويش برمي گزينند بسيار معدود است. بنابراين همبستگي هاي آماري مورد بحث دوركيم مبتني بر تفاوت هاي بالنسبه ضعيف در ميزان هاي خودكشي است چندان كه پزشكان معتقد به تعبير روانشناختي خودكشي مي توانند ثابت كنند كه تغييرات ميزان خودكشي به علت اشتباه مربوط به آمارها در اكثر موارد معنادار نيستند. از بين منابع اشتباه دومنبع غيرقابل انكارند: منبع اول اين است كه خودكشي ها غالبا بنا به اظهارات خانواده ها ثبت مي شوند. فقط بعضي از خودكشي ها كه به علت شرايط ارتكاب عمل نوميدانه بر همگان آشكار بوده شناخته شده اند لكن بسياري از خودكشي ها در شرايطي صورت مي گيرند كه مقامات رسمي فقط براساس اظهارات افراد خانواده مي توانند به حقيقت امر پي ببرند بنابراين درصد خودكشي هاي مكتوم بر حسب محيط هاي اجتماعي، دوره ها و موارد متفاوت فرق مي كند. دومين دليل بي اطميناني از اينجا سرچشمه مي گيرد كه تعداد خودكشي هاي ناموفق يا اقدام به خودكشي در آمارهاي دوركيم مشخص نيست. دوركيم اين شكل را بررسي نكرده بود. بايد اعتراف كرد كه مشكل خودكشي ناموفق به راستي بغرنج است زيرا در هر مورد بايد يك بررسي رواني اجتماعي حقيقي انجام داد تا معلوم شود آيا قصد خودكشي در كار بوده است يا خير؟۲» پي نوشت: * اين مقاله در روزنامه همشهري 24 اسفند 1381 به چاپ رسيد
|