شنبه 23 اسفند 1382

آينده بنيادگرايي و راست گرايي در ايران


روز پنجشنبه 21 اسفند 1382 مراسم «روز نفي خشونت» به مناسبت چهارمين سالگرد ترور سعيد حجاريان در دفتر مركزي جبهه مشاركت تهران برگزار شد. در اين مراسم آقايان عليرضا علوي تبار، محسن كديور، هادي خانيكي، عمادالدين باقي و سعيد حجاريان سخنراني كردند. خبرگزاري هاي ايسنا و ايلنا جمعه 22 اسفند و مطبوعات 23 اسفند گزارشي از اين مراسم و سخنراني ها ارايه دادند. متن كامل سخنراني باقي در زير از نظرتان مي گذرد:

در فضاي بسته پيش از دوم خرداد، يك روزنامه عصر به حريم خصوصي يك كارگردان سينما وارد شده بود و حادثه آتش سوزي منجر به مرگ همسر محسن مخملباف را هم ناشي از اختلاف زناشويي آنان عنوان كرد. مخملباف در برابر اين دروغ پاسخ هايي گفت. در يكي از پاسخ ها گفته بود فاشيسم مثل خوره است. خوره تا وقتي كه چوب و ساير اشياء در اطراف خود دارد به جويدن و نابود كردن آنها مشغول است و هنگامي كه تمام شد شروع به خوردن خود مي كند تا از بين برود. عملكرد اين خوره بود كه زمينه ساز اعتراض مدني دوم خرداد 1376 گرديد. در آن زمان تنها روزنامه نسبتا مستقل روزنامه سلام بود. با وجود آنكه مواضع او حكومتي و در دفاع از نظام اما مخالف جناح مسلط بود و گفتمان سلام آنروز به روزنامه‌هاي معتدل محافظه كار امروز ( نه اقتدارگرايان) شباهت داشت اما سخت مورد تهديد بود و آنرا تحمل نمي كردند. آن روزنامه عصر پيوسته در سرمقاله هايش سلام را مورد حمله قرار مي داد و از نفاق جديد سخن مي گفت و از اينكه اينها از دشمن غدار خارجي هم خطرناك ترند.
خشونت طلبي، ريشه و مايه روانشناختي دارد اما وقتي بخواهند به آن صورت معرفت شناختي و تحليل بدهند مي تواند با تئوري هاي مختلفي توجيه مي شود. خشونت گرايي سابق الذكر متكي به نظريه تهاجم فرهنگي بود. نظريه تهاجم بطور خلاصه اين بود كه دشمن براي براندازي انقلاب و نظام جمهوري اسلامي متوسل به جنگ تحميلي شد و چون پس از 8 سال جنگ خارجي (عراق عليه ايران) نتوانست رژيم را سرنگون كند جبهه فرهنگي را گشوده تا از درون نظام را متلاشي نمايد. همانطور كه در جبهه جنگ اگر سردار و سرباز دشمن را نكشيد آنها شما را مي كشند، اگر نكشيد كشته مي شويد در جبهه تهاجم فرهنگي دشمن هم اگر سرداران و سربازان را از پاي درنياوريد آنها شما را از پاي درمي آورند و بايد بر آنها پيشدستي كنيد. اين نظريه بدون در نظر گرفتن تفاوت شهروندان و حقوق آنها و اينكه حكومت كارگزار آنهاست با قدرت هاي خارجي و بدون ملاحظه تفاوت فرهنگ و نظامي گري دست به يك شبيه سازي خطرناك و زد.
بر اساس اين نظريه طيفي از نيروها شامل روشنفكران لائيك و يا سكولار و يا مذهبي و بخشي از نيروهاي خودي (به زعم خودشان ) كه منافق و ياران ديروز و بريده هاي امروز و خطرناك تر از همه خوانده مي شدند، سپاه دشمن بودند و بايد نابود مي شدند. تفكر قتل هاي زنجيره‌اي اينگونه شكل گرفت. اين جماعت كه مجهز به سازمان و قدرت هم شده بودند تنها منطق زور و حذف مي شناختند و ولع و شهوت حذف و نابودسازي يا پاكسازي داشتند. با واقعه غير منتظره دوم خرداد سير حوادث معكوس شد. آنها فكر مي كردند دليل وقوع اين واقعه و‌ آزاد شدن غول هاي مخالف، مسامحه ها و كوتاهي ها در قلع و قمع افراد اين طيف بود و اگر صد يا دويست نفر را از بين برده بودند چنين نمي شد. بقاياي همين تفكر بود كه حجاريان را در اسفند 1378 هدف گرفت اما با ترور حجاريان و موجي كه برانگيخته شد جرياني كه جز به زور تسليم نمي شود و به همين خاطر دچارناتواني ذاتي است نتوانست دنباله پروژه اش را پي بگيرد و اين موج ادامه چنين روندي را براي خشونت طلبان غير ممكن مي كرد. اما روش ديگري اجرا شد. آنها احساس كردند مظلوميتي كه براي طيف مقابل شان ايجاد مي كنند و منفوريتي كه براي خود از اين طريق مي آفرينند به نفع شان نخواهد بود لذا پس از آن همان سازمان قدرت احترام به زنداني كردن فعالان سياسي و فكري به جاي كشتن و توقيف گسترده مطبوعات كرد. آنها چون غريقي بودند كه ناجي خويش را با خود به گرداب كشيدند. آنها فكر كردند اگر بي اعتبار و منفور شده اند، اگر جذام گرفته اند، رقيب خود را هم آلوده كنند و بي اعتبار سازند و توانستند خاتمي را به دست خودش نفله كنند و مجلس را با زمينگير كردن بي اعتبار سازند و اكنون هر دو جناح در جامعه از چشم مردم افتاده اند. اگر اصلاح طلبان مقبوليت ندارند اما ديگري مقبوليت و مشروعيت ندارد. حاصل آن انتخابات مجلس هفتم شد كه با بي رقيب كردن اكثر كرسي ها و اعمال نظارت استصوابي توانسته اند با همان 10 ـ 15 درصد راي سنتي خود پارلمان را تصرف كنند و با تك ماده كردن قبول شوند اما فقط يكبار مي توان تك ماده كرد نه بيشتر. لذا اكنون جناح مسلط در برابر موقعيت چالش انگيزي قرار گرفته است و در آينده دچار شكاف جدي خواهد شد و در برابر فشارهاي بين المللي بايد موضع خود را روشن كنند.
يك گرايش بنياد گراي فاشيستي كه پيش از دوم خرداد آن برخوردها را با سلام مي كرد و قتل هاي زنجيره هاي را سامان مي داد معتقد است كه اكنون نبايد جسد نيمه جان جنبش اصلاح طلبي را رها كرد و همان مسامحه ها را كه باعث بروز دوم خرداد شد روا داشت. بايد با ادامه همان روش هاي گذشته از «بازگشت گودزيلا» جلوگيري كرد. اينها معتقدند روش حذف، زندان و سركوب را بايد ادامه داد و نيروي اصلاح طلبان را به صفر رساند تا تاريخ تكرار نشود. اين گرايش در برابر جناح ديگر محافظه كاران اين حق را هم براي خود قايل است كه مي گويد پيروزي به دست آمده ناشي از موفقيت روش هاي ما است و بايد با ادامه آن پيروزي را به پايان رساند و نبايد نيمه كاره رهايش كرد اما در مقابل آنها گرايش ديگري از همين جريان معتقد است حفظ پيروزي مهم تر از خود پيروزي است و ما بايد هرطور شده اين پيروزي را حفظ كنيم تا موقعيت دوباره به دست اصلاح طلبان نيفتد بنابراين كمي انعطاف در سياست خارجي و سياست هاي اقتصادي داخلي و توقف فشارها و زنداني كردن ها مي تواند مفيد باشد و فشارهاي خارجي را كاهش دهد. اينكه كداميك از اين دو گرايش برتري يابد بستگي به متغير هاي متعدد داخلي و خارجي دارد. براي مثال متغير دروني آنها اين است كه رهبري جانب كداميك را بگيرد. قبلا در صف آرايي دو جناح اصلاح طلب و مخالف اصلاح طلب تكليف روشن بود اما اكنون دردورن جناحي كه تا ديروز يكپارچه موردحمايت يا اطاعت بودند اين تعارض پيش آمده است. موضع رهبري در اينكه كداميك از اين دو گرايش غالب مي شوند تعيين كننده است. گرچه ممكن است موضع مشخصي اتخاذ نشود و وضعيت سرگردان آنها ادامه يابد.
و اما متغير خارجي عبارت است از نقش اپوزيسيون و نيز نقش قدرت هاي خارجي. بخشي از اپوزيسيون عليرغم مبارزه جويي هايش به شدت موافق حاكميت يافتن اقتدارگرايان است با اين تحليل كه در صورت تسلط راست بنيادگراي فاشيستي، جمهوري اسلامي سريعتر مضمحل خواهد شد و آسان تر مي توان آن را از پاي درآورد نسبت به زمانيكه مشروعيت اصلاح طلبان را هم داشته باشد. بخش ديگري از اپوزيسيون هم معتقد به روش هاي كم هزينه تر و پيشرفت آرام تر و ماندگارتر است.
اما در قدرت هاي خارجي، آمريكا اصولا خواهان پايان بخشيدن به حاكميت دوگانه در ايران است. براي امريكا و غرب ديگر رژيم هاي غير قابل پيش بيني بويژه در اين منطقه قابل تحمل نيست و احساس نگراني براي امنيت جهاني دارد.
آمريكا موافق پيروزي اصلاح طلبان براي پايان حاكميت دوگانه بود تا از اين طريق تنش هاي طولاني روابط امريكا و ايران و مشكل مربوط به نقش ايران درخاورميانه و روند صلح منطقه حل شود اما وقتي كه در انتخابات 19 اسفند شوراها در سال گذشته مردم نشان دادند نه تنها از اقتدارگرايان بلكه از اصلاح طلبان هم نااميد شده اند و اكنون با نتايج انتخابات هفتم آنها به اين نتيجه رسيده اند كه وقتي اصلاح طلبان را نمي گذارند قدرت بگيرند از اينكه اقتدارگرايان بخصوص بنيادگرايان به حاكميت دوگانه پايان دهند استقبال مي كنند زيرا در اين صورت سريعتر مي توان تكليف جمهوري اسلامي را روشن كرد و راحت تر مي توان آن را سرنگون ساخت اما دولت هاي اروپايي بخاطر منافع استراتژيك خود هنوز ترجيح مي دهند كه اصلاح طلبان در حكومت ايران قدرت بگيرند مگر اينكه آنها هم مايوس شوند و با امريكا به توافق برسند. بنابراين هنوز خيلي خوشبينانه و زود هنگام است كه فكر كنيم تغيير عمده اي در رفتار جناح مسلط مي افتد زيرا جرياني كه خواهان حذف مخالفان بود و اجازه مشكل گيري هيچ آلترناتيو ديگري را نمي داد و به اقداماتي همچون ترور حجاريان، قتل هاي زنجيره ‌اي، زنداني كردن فعالان سياسي و مطبوعاتي و توقيف مطبوعات دست زد همچنان بر ادامه همان روش ها پافشاري مي كند و هنوز گرايشي در پي به صفر رسانيدن اصلاح طلبان است و مي گويد اگر 50 يا 100 يا 200 نفر را جمع كنيم مسئله حل مي شود و بعيد است كه آنان دست از مواضع خود بردارند و ميانه رو شوند. اميدوارم همانطور كه در ترور حجاريان ناكام ماندند در اين اهداف هم ناكام بمانند و مردم ما بزودي شاهد آزادي را در آغوش گيرند و زندانيان از آن زندان كوچك رها شده و به زندان بزرگ جامعه و آغوش گرم خانواده ها بازگردند و همه ملت ايران از اين زندان بزرگ آزاد شوند. اين براي يك نظام سياسي خيلي زشت است كه تقويم عمر آن با تقويم عمر زنداني سياسي و عقيدتي سنجيده شود وبگويند از عمر رژيم جمهوري اسلامي 25 سال مي گذرد و عباس امير انتظام 22 سال آنرا زندان بوده يا تقي رحماني 11 سال در دهه 60 زندان بوده و دو سال پيش و امسال هم دوباره زندان رفته و رويهم تقريبا نيمي از عمر جمهوري اسلامي را زنداني بوده است.