جمعه 29 دی 1385

گلوله بر پيشاني فداكاري

اگر نبود پافشاري برخي دوستان به ويژه آقاي محمدجواد مظفر، حكايت زير را نمي‌نوشتم. هنگامي كه گفتند ابوذر نبايد به گناه اينكه برادر توست و بيم‌داري ديگران گمان برند اگر برادر تو نبود از حقوق وي دفاع نمي كردي در سكوت ستم بيند. كمتر كسي است كه نداند براي دفاع از حقوق بسياري كه ناآشنايند سالهاست گريبان چاك مي‌كني. در انجمن دفاع از حقوق زندانيان يا پاسداران حق حيات از حقوق آنانكه حتي مجرم‌اند حمايت‌مي‌شود اما سكوت در برابر ماجراي كسي كه نه تنها مجرم نيست بلكه مظلوم واقع شده روا نيست و به عنوان كسي كه در دقايق ماجراي او قرار دارد مطلوب است درباره‌اش اطلاع‌رساني شود. من همچنين براي نشان دادن جلوه‌اي از يك بي‌هنجاري عميق و تراژيك كه گويي بطور روزمره در اشكال ديگري براي هزاران شهروند ديگر رخ مي‌دهد و با‌ بي‌اعتنايي تمام روبروست بر آن شدم گزارش زير را بنويسم:

روزنامه اعتماد ملي پنج شنبه28/10/1385وشنبه30/10/1385
اگر نبود پافشاري برخي دوستان به ويژه آقاي محمدجواد مظفر، حكايت زير را نمي‌نوشتم. هنگامي كه گفتند ابوذر نبايد به گناه اينكه برادر توست و بيم‌داري ديگران گمان برند اگر برادر تو نبود از حقوق وي دفاع نمي كردي در سكوت ستم بيند. كمتر كسي است كه نداند براي دفاع از حقوق بسياري كه ناآشنايند سالهاست گريبان چاك مي‌كني. در انجمن دفاع از حقوق زندانيان يا پاسداران حق حيات از حقوق آنانكه حتي مجرم‌اند حمايت‌مي‌شود اما سكوت در برابر ماجراي كسي كه نه تنها مجرم نيست بلكه مظلوم واقع شده روا نيست و به عنوان كسي كه در دقايق ماجراي او قرار دارد مطلوب است درباره‌اش اطلاع‌رساني شود. من همچنين براي نشان دادن جلوه‌اي از يك بي‌هنجاري عميق و تراژيك كه گويي بطور روزمره در اشكال ديگري براي هزاران شهروند ديگر رخ مي‌دهد و با‌ بي‌اعتنايي تمام روبروست بر آن شدم گزارش زير را بنويسم:
روز شنبه بود. با دوستان سخت در تدارك مقدمات برگزاري همايش سير تحول حقوق زندانيان بوديم كه قرار بود روز يكشنبه برگزار شود. ساعت 45/11 دقيقه پيش از ظهر بود. همسرم اطلاع داد: «داوود تلفني گفت برادرت ابوذر تير خورده و به بيمارستات منتقل شده»مصيبت پارازيت‌ها و ناصافي‌هاي صداي موبايل و شبكه نامناسب سرويس‌دهي و قطعي‌هاي مكرر موجب ناتمام ماندن پيغام شده بود و همسرم نمي دانست مصدوم در چه وضعي است. ابوذر برادر كوچكـترمان كه در كتابخواني سخت‌كوش و مترجمي پر كار است و در روزنامه شرق نوشته‌ها و ترجمه‌هاي مكرر او را با امضاي محمد حسين باقي خوانده اند و كتاب هايي را ترجمه كرده يا در دست انتشار دارد جواني است آرام و محجوب. خبر تير خوردن او ناگهان جهان ذهني‌ام را دگرگون كرد و بي درنگ همه چيز را زمين گذاشتم و به همراه همكارمان آقاي محموديان به سرعت عازم بيمارستان شدم. او از ناحيه چانه و دست تير خورده بود. آن روز به همراه مادر و همسر برادرمان به دفتر اسناد رسمي واقع در تقاطع خيابان خوش – کمیل مراجعه كرده وبراي پرداخت مبلغ فيش دفتر اسناد به بانك ملي شعبه رضوان خيابان خوش مي‌رود. جوان سي‌ساله‌اي كه ماسك بر صورت زده و كيفي بر دوش داشت در بانک حاضر و مشغول قدم زدن بود. شك ابوذر برانگيخته مي‌شود. ناگهان جوان سي‌ساله با يك کلت کمری و اسلحه جنگي كلاشينكف همراه با شلیک سه تیر هوائی فرياد مي‌زند« سرقت مسلحانه است همه بر زمين بخوابيد».برخی می نشینند و برخی مانند ابوذر ایستاده. سارق كه علاوه بر كلاشينكف دو قبضه كلت كمري داشته به سراغ كارمند بانك مي رود و اسلحه را بر شقيقه وی مي‌گذارد و با درخواست کلید خواستار تخليه گاوصندوق مي‌شود.پس از خروج سارق از بانك، ابوذر به قصد دستگيري سارق در پي او مي‌رود. در فاصله چهارقدمي، سارق متوجه مي‌شود و به سوي او بازگشته و در حالي كه سر ابوذر را نشانه‌مي‌گيردگلنگدن را مي‌كشد و شليك مي كند.گلوله به انگشت دست چپ سپس به چانه ابوذر اصابت مي‌كند. پس از لحظاني كه سارق با اين سوژه درگير مي‌شود پا به فرار گذاشته ، برخي از مردم كه در برابر گلوله حاضر به درگيري نبودند از فرصت استفاده كرده و به سارق حمله ور مي‌شوند و او را با چوب و چاقو بر زمين مي اندازند. پول‌ها به صندوق بانك باز مي‌گردد و سارق دستگير مي‌شود و همدست او كه گویا با وسيله نقليه براي فراري دادن شريك خود منتظر بود مي‌گريزد. ابوذر به درون بانک راهنمائی شده و رييس بانك وی را در داخل بانك مي‌نشاند تا آمبولانس برسد. پیش از رسیدن اورژانس ابوذر به دو تن از ماموران برای انتقال خود به بیمارستان مراجعه و انها می گویند که ما نمی توانیم خودروی گشت را رها کرده و تو را به درمانگاه برسانیم . ماموران داخل بانک هستند به انجا مراجعه کن که متاسفانه برخی مانع ورود ابوذر به بانک جهت گزارش واقعه به ماموران شدند . ماموران برخی نهادها در اين لحظه بر سر اينكه ما بوديم كه سارق را گرفتيم و هر كدام مي خواستند او را با خود ببرند و موفقيت ديگري در كارنامه‌‌شان ثبت شود كشمكش داشتند. هيچكس در اين ميان در انديشه فرد آسيب‌ديده حادثه نيست. ابوذر روانه بيمارستان مي شود و مادر و عروس او نيز با اتومبيل ديگري مضطرب و هراسان در پي او روان مي‌شوند.
به بيمارستان رسيدم. آنها را پريشان ديدم. ابوذر از اورژانس به بخش ديگري منتقل شده بود. بيمارستان آموزشي بود و مي‌گفتند استاد آنها فردا مي‌آيد . يا بايد عمل جراحي رابه فردا موكول كنند يا اينكه دانشجويان به عنوان يك سوژه آزمايشگاهي روي اوعمل انجام دهند. ظرافت و حساسيت صورت براي يك جوان اجازه نمي داد ريسك اين كار را بپذيريم. تصميم گرفتيم وي را به بيمارستان ديگري انتقال دهيم.گفتند بيمارستان اجازه خروج نمي دهد و بايد نيروي انتظامي حضور داشته باشد. شگفت اين بود كه نه نماينده‌اي از بانك و نه ماموري از نيروي انتظامي حضور داشت . با پيگيري فراوان خود ما دو مامور آمدند. آنهاگزارش حادثه را داشتند. درخواست كرديم اقدام لازم براي انتقال مصدوم انجام دهند. يكي از آنها اوراق بازجويي را در آورد و شروع كرد: اسم، اسم پدر، شغل، آدرس محل كار و...
ابوذر قادر به تكلم نبود و من به جاي او پاسخ مي‌دادم.
سوالات بعدي اين بود كه دزد چگونه وارد بانك شد؟ لباسش چه رنگي بود؟ چه اسلحه‌اي داشت؟ چند نفر بودند؟ و ...؟ شگفت‌زده بودم زيرا در چنين موقعيتي فوري‌ترين كار پليس و پزشك و هر شهروندي اين است كه ابتدا مصدوم را به درمان و پانسمان و جراحي برسانند.
به او گفتم مشاهده مي‌كنيد كه ايشان قادر به سخن گفتن نيست. مامور گفت اگر نمي‌تواند حرف بزند با پلك‌ها و چشمهايش جواب آري و نه بدهد. سوالات او سوال باز بود نه سوال بسته كه با پلك بتوان جواب داد. خونريزي مصدوم ادامه داشت آقاي محموديان كه پي‌در پي دستمال هاي خون آلود را از زيرچانه مريض برمي‌داشت و دستمال تازه مي گذاشت برافروخت و اظهار داشت: آقايان وقت براي اين بازجويي‌ها بسيار است اين كار رابه بعد از پانسمان و درمان او واگذار كنيد. فرداو پس فردا هم مي توانيد پرسش كنيد. انساني‌ترين كار، نجات مريض است.
به هر زحمتي بود آنها را راضي كرديم. پي‌در پي با حراست بانك و نيروي انتظامي در تماس بوديم كه آمبولانس براي جابجايي مصدوم بفرستند اما بي‌حاصل بود. در همين اثناء از مركز با بي سيم مامور تماس گرفتند و گفتند مجروح مورد نظر تير نخورده و فقط سارق باقنداق اسلحه به چانه او زده است. مامور مي‌گفت من شاهد وضعيت بيمار هستم و جراحت شديد او فقط مي‌تواند اثر گلوله باشد. به هر حال پس از انتظار طولاني، يك آمبولانس شخصي كرايه كرديم و به بيمارستان ديگري كه گفته بودند جراح متخصص صورت و فك دارد رفتيم. با وجود آنكه از قبل هماهنگي شده وكلانتري 108 هم گفته بودند كه با بيمارستان دوم هماهنگ كرده‌اند و با وجود آنكه اساسا هر مجروحي به بيمارستان منتقل شد، صرفنظر از اينكه كيست و از كجا آمده و به صرف اينكه يك انسان است بايد فورا پذيرش و درمان شود اما نپذيرفتند. برادرم و دو تن از همكارانش، من و آقاي محموديان فعال بوديم. گوشي‌ها فعال شدند و پس از تماس‌ها و اقدامات متعددسرانجام بيمار را پذيرش كردند اما اينجا هم بيمارستان آموزشي بود. با اينحال انچه اهميت داشت درمان سريع بيمار بود. او را به اتاق عمل انتقال دادند. اتاق عمل شباهت زيادي به سرويس‌هاي عمومي داشت آنقدر نامناسب بود كه نگرانمان كرد. مريض در اتاق عمل و ما چند تن نيز با همان سرو وضعي كه در بيرون اتاق عمل بوديم بالاي سر مريض حضور داشتيم. انتظار چندان طولاني شد كه توانستيم از فرصت استفاده كرده و بيمارستان ديگري را بيابيم. خود را ملامت كرديم كه اگر از آغاز بيمار را به بيمارستان خصوصي برده بوديم، بيماري كه نياز به آرامش دارد چند ساعت با درد و خونريزي و جابجايي‌هاي مكرر مواجه نمي‌شد. با آشنايان مختلف تماس گرفتيم كه از يك بيمارستان خصوصي پذيرش بگيريم. با بيمارستان آريا هماهنگي بعمل آمد. ما با وسيله ديگري به مقصد آريا در حركت بوديم. تلفن همراه زنگ زد و همكار برادرم كه آمبولانس را همراهي مي‌كرد اطلاع داد، راننده آمبولانس شخصي،خودسرانه بيمار را به بيمارستان آپادانا برد و گفت با آنجا هماهنگ كرده است كه سريع پذيرش و بستري كنند. حدود 45 دقيقه بيمار در سالن طبقه اول روي تخت خوابيده بود تا مراحل تشكيل پرونده و پرداخت به صندوق انجام شود. صندوق به عنوان بيعانه هفتصد و پنجاه هزار تومان پول طلب كرد.گويي آدم‌ها بايد همواره منتظر حادثه باشند و وجه سنگيني براي روزهاي مبادا همراه داشته باشند. تا اينجا نيم ميليون تومان بيعانه و 65 هزار تومان كرايه آمبولانس پرداخت شد. در اتاق معاينه، پانسمان موقت روي چانه ابوذر را برداشتند .اولين بار بود كه زخم او را ديدم. گرچه مژده دادند كه استخوان فك او آسيب‌نديده اما با مشاهده پاشيده شدن ناحيه چانه او و جراحت عميقي كه برداشته بود حالم منقلب شد. ابوذر از درد شديد در ناحيه دست و چانه به خود مي پيچيد ولي نمي‌توانست ناله كند و از تكلم براي تسكين خود بهره گيرد. ساعت30/5 بعد از ظهر بود كه با حراست بانك تماس گرفتيم. فردي كه پشت خط بود گفت اگر بيمار را به بيمارستان بانك ملي ببريم هزينه درمانش را بر عهده مي‌گيرند والا فلا. عجيب بود.گويي وقتي چنين حوادثي رخ مي‌دهد بايد 6 ساعت بيمار را دست به دست بچرخانند تاسرانجام فرد ناشناسي را دربانك بجويند و او چنين وعده‌اي دهد. ديگر پرونده تشكيل شده بود و امكان انتقال مجدد وجود نداشت. از نظر انساني و اخلاقي نيز جابجايي دوباره روا نبود. آنچه در اين ميان آزاردهنده بود اينكه مسئولان بانك هم مي‌گفتند كدام گلوله، كدام مجروح؟ آنها اطلاع يافته‌اند كه فقط يك ضربه قنداق اسلحه به يك عابر برخورد كرده است.
ابوذر كه ده دوازده سال است رزمي كار است مي گفت اگر با قنداق اسلحه طرف بود كه به آساني چند نفر را مي‌توانست مغلوب كند. بالاخره پزشك جراح بيمارستان خصوصي هم ساعت 8 شب رسيد و مستقيما به اتاق عمل رفت. با خودمي‌انديشدم مصدومي كه جنبه امنيتي دارد و بايد حساسيت و پيگيري روي كار او جدي باشد و چند نفر از اعضاي خانواده‌ و دوستان پيوسته پيگيركار او هستند ساعت40/11 دقيقه گلوله مي‌خورد و ساعت 20 شب به اتاق عمل مي‌رود. بيماران ديگري كه از بد حادثه همراهي ندارند چه سرنوشتي مي يابند؟ يك پزشك، انگشت ابوذر را كه تاندوم آن پاره شده و استخوانش ترك برداشته بود جراحي و آتل‌بندي كرد و پزشك ديگر هم چانه او را يكبار از لايه دروني زخم و يكبار از لايه بيروني بخيه كرد و منطقه پاشيده شده را به خوبي جمع كرد.هر دو جراح نيز اجرت خود را جداگانه دريافت كردند.ما تا نيمه شب آنجا بوديم. شب‌ هنگام كه به خانه آمدم سوژه تازه‌اي براي تكرار مباحثه‌هاي حقوقي و كلامي خانوادگي‌مان پيداشده بود. دخترانم كه دلبستگي به عموي‌شان (كه فاصله سني زيادي ميان آنها نيست) دارند از حادثه متاثر بودند. مي پرسيدند اگر اين گلوله به مرگ ابوذر منجر شده بود آيا باز هم با مجازات اعدام براي قاتل مخالف بودي؟ پس از بحث طولاني سخن به اينجا ختم شد كه فعلا ابوذر زنده است. پرسش بعدي اين بود كه تو مسئوليت انجمن دفاع ازحقوق زندانيان را داري كه موضوع آن عام است و شامل زنداني سياسي و مالي و قتل و ديه و سرقت ... مي‌شود. ممكن است فردا اين زنداني يا خانواده‌اش به انجمن مراجعه كنند و از تو و همكارانت درخواست كمك و حمايت نمايند. آيا در مورد چنين جرم خطرناكي كه جان برادرت را نشانه گرفته، كمر همت و خدمت خواهيد بست؟
پزشك در گزارش خود به اصابت گلوله و وجود مواد مذاب گلوله در دست مصدوم اشاره كرد. همان شب برنامه «در شهر» تلويزيون از حادثه به گونه اي خبر داد كه در آن فقط از نقش ماموران در دستگيري سارق سخن رفت و گويي مصدومي در كار نبوده است .هر چند بانويي كه از شاهدان صحنه بوده مي گويد كه گلوله‌اي به يك تن اصابت كرده اما پليس مي‌گويد سارق به سوي اتومبيلي مي رود و راننده آن مقاومت مي‌كند كه در نتيجه با قنداق اسلحه يك ضربه به راننده مي‌زند. در خبري كه از سوي نيروي انتظامي روي تلكس ها رفته بود سخني از مصدوم حادثه نيامده بود. اعتماد من به همه خبرهاي ديگر متزلزل شد و دريافتم كه ممكن است در پي بسياري ازخبرها، تراژدي‌هاي انساني نهفته باشد كه قرار نيست ديده شوند.
از فرداي حادثه در تعقيب مسئله بوديم. به تدريج علاقمند شدم علاوه بر پيگيري كار به عنوان احقاق حق، به عنوان يك« مورد پژوهشي» نيز آن را دنبال كنم و بنگرم فرجام كار به كجا مي‌رسد و هزاران شهروند ديگر كه همين‌قدر امكانات و ارتباطات ما را نيز ندارند در رويدادهاي مشابه در چه ورطه هايي غوطه‌ور مي‌شوند؟
مراجعات مكرر به شعبه‌اي كه حادثه در آنجا رخ داده بود و مراجعه به .... تا کنون نتیجه ای در بر نداشته است. هيچكس مسئوليتي را بر عهده نمي‌گرفت. يكي از دوستان از مناقب مديرعامل و قائم مقام بانك ملي سخن گفت و تلفن مستقيم آنها را به من داد. پس از دو روز تماس با مدير عامل ميسر نشد و قائم مقام نيز حاضر به گفتگو نشده و به منشي خود گفتند كه بازرسي بانك در جريان است خانواده مصدوم به آنها مراجعه كنند.
آقاي قوچاني مي‌گفت اگر چنين حادثه‌اي در امريكا رخ مي داد و حتي يك عابر صدمه ديده بود مدير عامل بانك به عيادت مصدوم مي‌رفت و اگراحتمال مي‌داد او قصد فداكاري داشته با او عكس مي‌گرفتند و در مطبوعات منتشر مي‌كردند و اورا مورد تشويق قرار مي دادند.
واقعيت اين است كه مقامات و مديران بانكي حتي اگر نه از منظر انساني بلكه فقط از دريچه منافع خويش به موضوع بنگرند چنين سوژه هايي را بهانه مي‌كنند و با عيادت و تشويق مصدوم، در سطح جامعه و افكار عمومي اين ذهنيت را به وجود مي‌آورند كه اگر چنين حوادثي رخ داد مردم انگيزه دفاع داشته باشند و خيال‌شان آسوده باشد كه اگر آسيب‌ديدند، نهاد پر قدرتي مانند بانك پشتيبان خانواده آنهاست نه اينكه اگر مصدوم شوند يا جان ببازند حتي دريغ از خبر و يك تماس و احوالپرسي چه رسد به جبران و حمايت! آن بانك‌ها براي تقويت ايمني و امنيت منافع خود هم كه شده اين فرصت‌هاي طلايي را از دست نمي‌دهند اما در اينجا ما بايد روزها تلاش كنيم تا ثابت كنيم كه اين فرد گلوله خورده و مجروح حادثه بوده است. هنگامي كه نهادی گزارش داده است اين فرد در اثر اصابت قنداق اسلحه آسيب‌ديده،اين ادعا دست‌كم سندي است بر حضور او در محل حادثه ونيز درگيري‌اش با سارق مسلح.
عجيب‌تر آنكه حتي اگر او با سارق درگير نشده و فرصت براي مردم ايجاد نشد بود كه دستگيرش كنند، حتي اگر او مشتري بانك نبود و فقط يك عابر بود در برابر او مسئوليت داشتند. به گفته دوستي كه فرزندش در آلمان زندگي مي‌كند در آنجا طبق قانون اگر فردي از برابر خانه‌اي عبور كند كه در زمستان برف جلوي خانه‌اش را نروبيده و يك عابر بلغزد و آسيب‌ببينيد صاحب خانه ضامن است و بايد غرامت دهد.
اين در حالي است كه بانك مورد دستبرد1- فاقد دوربين مدار بسته 2- فاقد مامور و 3- فاقد آژير بوده و دست‌كم اينكه آژيري به صدا درنيامده است. سارق در مصاحبه‌اي كه پس از دستگيري انجام دادو در مطبوعات منتشر شد گفته‌است كه روز قبل براي بازرسي محل آمده و پس از آنكه مطمئن شده امكانات ايمني مانند دوربين در بانك وجود ندارند نقشه سرقت را كشيده اند. بنابراين در هر صورتي بانك و نيروي انتظامي ضامن حوادثي از اين قبيل هستند.
دو روزپس از مرخص شدن ابوذر به عيادتش رفتم. او نسبت به سارق دستگير شده احساس ترحم داشت و در پي راهي براي كمك به او بود و او را قرباني شرايط ناسالم اقتصادي و اجتماعي مي‌دانست اما ناگهان سخني گفت كه مرا براي نوشتن اين گزارش مصمم تر كرد. او كه يك باريكه مو با مرگ فاصله داشت و اگر گلوله چند سانت پايين‌تر يا بالاتر خورده بود شاهرگ يا مغز او را متلاشي كرده و امروز ما سوگوارش بوديم گفت اگر يكبار ديگر چنين صحنه‌اي را مشاهده كنم مرتكب حماقت نمي‌شوم و خود را به خطر نمي‌افكنم.
يك لحظه احساس كردم به سبب رفتار ناشايستي كه پس از حادثه از سوي نهادهاي مربوطه صورت گرفته ،گلوله سارق نه بر چانه و صورت ابوذر كه بر پيشاني فداكاري واحساسي نشسته است كه اين روزها روزگار قحطي آن است.
پس از برخاستن از بسترابوذر براي رسيدگي به وضعيت خود 3هفته آنقدر در ادارات بانك ملي و آداره آگاهي پاس كاري شد كه از استيفاي حقوق خود مايوس گرديد.




 

آخرين مطالب
بايگاني ماهانه - ميلادي
 June 2017 [2]
 May 2017 [6]
 April 2017 [3]
 March 2017 [2]
 February 2017 [7]
 January 2017 [8]
 December 2016 [2]
 November 2016 [3]
 October 2016 [3]
 September 2016 [1]
 August 2016 [2]
 July 2016 [2]
 June 2016 [4]
 May 2016 [1]
 April 2016 [3]
 February 2016 [1]
 January 2016 [4]
 December 2015 [2]
 November 2015 [4]
 October 2015 [1]
 September 2015 [1]
 August 2015 [6]
 July 2015 [1]
 June 2015 [4]
 May 2015 [3]
 February 2015 [5]
 January 2015 [6]
 November 2014 [5]
 October 2014 [1]
 September 2014 [5]
 August 2014 [1]
 July 2014 [1]
 June 2014 [3]
 May 2014 [2]
 April 2014 [3]
 March 2014 [2]
 February 2014 [2]
 January 2014 [2]
 December 2013 [5]
 November 2013 [4]
 October 2013 [3]
 September 2013 [4]
 August 2013 [5]
 July 2013 [6]
 June 2013 [1]
 May 2013 [1]
 March 2013 [1]
 February 2013 [3]
 January 2013 [2]
 December 2012 [4]
 November 2012 [3]
 October 2012 [4]
 September 2012 [3]
 August 2012 [2]
 July 2012 [5]
 June 2012 [3]
 May 2012 [2]
 April 2012 [3]
 March 2012 [4]
 February 2012 [4]
 November 2011 [1]
 October 2011 [2]
 September 2011 [1]
 July 2011 [4]
 December 2010 [6]
 November 2010 [2]
 October 2010 [3]
 September 2010 [4]
 August 2010 [2]
 July 2010 [1]
 June 2010 [3]
 May 2010 [4]
 April 2010 [5]
 March 2010 [1]
 February 2010 [2]
 January 2010 [1]
 December 2009 [6]
 November 2009 [6]
 October 2009 [11]
 September 2009 [4]
 August 2009 [12]
 July 2009 [6]
 June 2009 [9]
 May 2009 [9]
 April 2009 [6]
 March 2009 [7]
 February 2009 [9]
 January 2009 [9]
 December 2008 [7]
 November 2008 [1]
 October 2008 [1]
 August 2008 [1]
 June 2008 [4]
 April 2008 [6]
 March 2008 [2]
 February 2008 [3]
 January 2008 [1]
 December 2007 [1]
 October 2007 [2]
 September 2007 [9]
 August 2007 [19]
 July 2007 [9]
 June 2007 [13]
 May 2007 [22]
 April 2007 [6]
 March 2007 [7]
 February 2007 [7]
 January 2007 [18]
 December 2006 [5]
 November 2006 [6]
 October 2006 [10]
 September 2006 [7]
 August 2006 [11]
 July 2006 [8]
 June 2006 [16]
 May 2006 [16]
 April 2006 [7]
 March 2006 [16]
 February 2006 [11]
 January 2006 [5]
 December 2005 [17]
 November 2005 [14]
 October 2005 [8]
 September 2005 [13]
 August 2005 [22]
 July 2005 [8]
 June 2005 [17]
 May 2005 [28]
 April 2005 [12]
 March 2005 [13]
 February 2005 [13]
 January 2005 [19]
 December 2004 [16]
 November 2004 [30]
 October 2004 [41]
 September 2004 [15]
 August 2004 [18]
 July 2004 [29]
 June 2004 [25]
 May 2004 [21]
 April 2004 [18]
 March 2004 [12]
 February 2004 [6]
 January 2004 [13]
 December 2003 [24]
 November 2003 [22]
 October 2003 [16]
 September 2003 [11]
 August 2003 [14]
 July 2003 [3]
 June 2003 [2]
 May 2003 [8]
 April 2003 [4]
 March 2003 [6]
 February 2003 [3]
 January 2003 [4]
 November 2002 [12]
تماس
 emad_baghi at hotmail.com
دريافت با اي ميل
:: براي آگاهي از مطالب تازه، آدرس اي ميل خود را در کادر زير وارد نماييد:

اطلاعات جانبي
::  تاکنون 1136 مطلب و 706 نظر در اين سايت منتشر شده است.
:: براي مشاهده آمار بازديدکنندگان سايت مي توانيد را کليک نماييد.
::  نسخه اکس ام ال اين سايت را در اينجا مشاهده نماييد.
:: اين سايت توسط برنامه مووبل تايپ3.121 طراحي و اجرا شده است.
::  کليه حقوق اين سايت بر اساس امتياز Creative Commons  متعلق به عمادالدين باقي است.