دوشنبه 8 تیر 1388

بر کرسی میرزا جهانگیرخان نشسته ای محمد.مقاله اي از مسعود بهنود-بیهقی جراید روزگار ما از ع.ا.گیلمارد- بازداشت سردبير ما از حسین یاغچی

مسعود بهنود

روزی و روزگار، به سالیان دور در بدخشان بودم، گوشه شمال شرقی افغانستان و جنوب تاجیکستان منتهی به چین. و به دنبال آرامجای ناصرخسرو. به روستائی در کنار پلی که نامش به خاطرم نمانده پیرمرد دنیا دیده با موهای پریشان سپید نطعی گسترده بود و بر آن سفره چرمین سنگ ها و ریزدانه ها می فروخت. کیسه ای هم پر از انگشتری داشت که پایه هایشان ساده و ابتدائی بود اما سنگ نگین هر کدام حکایتی. بر برخی هم خط نگاشته ای بود.
پیرمرد سال و ماه صدایم کرد، یعنی همه مان را صدا کرد تا سنگی از او برگیریم. ستار رهنمامان گفت "ماهک سده هاست که همین جاست، عمر کرکس دارد و دل گنجشگک". اغراق می گفت، افسانه می بافت اما شیرین می گفت این تاجیک . پیر از میان جمع سه چهار تنی که بودیم مرا با انگشتان باریکش نشان کرد و گفت بیا و سنگی بر گیر. رهنمامان گفته بود "ماهک برای سنگ هایش بهائی طلب نمی کند، هر کس خود می داند چه هدیه دهد به او، یا ندهد". نشستم بر بالای نطع ماهک. پرسید صناعتت چیست. در چشمان خاکستری اش چشم دوختم و گفتم تو بگو که مرد سال و ماهی. هیچ نباخت بازی را. گفت سنگی برگیر تا بگویم.
بر نطعش یسر بود و عقیق، اسپرم بود و اسفنجک، حدید بود و ماهنه. رنگ به رنگ، طرز به طرز، برخی رگه ئی در درونشان دویده، بعضی زلال چنان اشک چشمه های بدخشان، برخی به روغنی مانند برگرفته از بادام و در عمق تلخ، چندتائی عسلین، به ذات شیرین. مانده بودم به انتخاب تا آن که عقیقی برگرفتم که شفاف بود و در ژرفای وجودش انگار خاکستری به زیتون آمیخته. گرفتم و گذاشتم بر کف دستش. یعنی بخوان و بگو. نگاهی به سنگ کرد و نگاهی به من. و گفت وقایع نگاری.
گمانم رفت از شکل جمع ما، شاید از قلمی که به دستم بود و دفتری که از جیب بیرون می زد دریافته شغلم چیست، پس با لبخندی کمرنگ گفتم از کجا دانستی پیر، گفت نگاه کن به این عقیق که گزیده ای در انتهای جانش چشمی است گریان، بل چشمانی است گریان. اما سنگ است سنگ بایدش بود و سنگی صناعت اوست. و این را تنها وقایع نگاران می دانند که به قلم سطر سطر تاریخ را گریسته اند، اما سنگواره بوده اند، سنگ چین جاده تاریخ بوده اند، نگاشته اند برای آیندگان و رهگذران، و شاید برای نسل ها.
ماهک اگر هم قرن ها نزیسته بود، اما مرد سال و ماه بود و خوب می دانست در دل سنگ زمانه چه اشک هاست نهان. و ما میرزایان و وقایع نگاران زمانه ایم. و زمانه نطعی است گسترده که باید از آن سرنوشت را برچید. محمد بر کرسی میرزا جهانگیرخان نشسته ای، قدرش بدان.
***
این نوشته را هفته پیش، همان شبی برای محمد قوچانی فرستادم که ساعتی بعد رفت به خانه و از آن جایش بردند نیمه شبان. این بار دومی است که او را به محبس فرستاده اند به جرم اهلیت با قلم. به گناه نوشتن، و خوب می نویسد محمد، و خوب سردبیری است محمد. بار اول که او را آوردند اکبرگنجی و محمود شمس و عماد باقی و ابراهیم نبوی همه مان در اوین بودیم پائیز 1379. گیلک ریز نقش بیست و اندی ساله بود که جوانتر هم می زد، شبی در انفرادی 209 تا صبح بال بال زدم وقتی دانستم او در سلول روبروئی است. محمد هم سن نیما پسر من است و آن شب چندان که سر بر بالشی گذاشتم که از دم پائی و پیراهن زیرم ساخته بودم، نیما به نظرم می آمد. و عذاب بود. از آن تجربه مقالتی نوشته مانند همه نوشته هایش شیرین و پرنکته. از میرزا جهانگیرخان شروع کرده بود نسل به نسل، تا من و تا خودش. این بار من برایش این نامه نوشتم که بماند تا روزی که خلاص شود.
-----------------------------------------------------

بیهقی جراید روزگار ما
ع.ا.گیلمارد

محمد قوچانی قهرمان روزنامه های نسل نو فارسی زبان است. نه فقط نقشی
تکاملی که نقشی تاسیسی هم داشته است. همه مایی که در سال های دهه هفتاد
روزنامه خوان شدیم و بعد از دوم خرداد «چند روزنامه خوان» ، در آن اواخر
بهار مطبوعات در روزنامه های فقیدی که حالا نیستند - من جامعه ، توس ،
نشاط و صبح امروز را دوست تر داشتم - نام کسی را می دیدیم که در صفحه دوم
روزنامه های آن روزگار یادداشت های سیاسی می نوشت و چقدر فرق داشت با
اسلاف ریش وسبیل دار نسل قبلی که به جای شعار ها و احکام حکیمانه و نثر
ملال آور – درستش خیلی ملال آور – سیاست را نه قضاوت که به زبان نسل ما
روایت می کرد. ذهن و زبان محمد قوچانی در آن روزگار دقیقاً آن چیز دیگر
بود که در نسل پدران نبود. آن التزام غریبی که آدورنو در باب فرم داشت در
کنار متن ، در کار نویسندگان ایدئولوژیک نسل قبل نبود ، اما در کار محمد
قوچانی نا گفته هویدا بود. بعد ها در روزگار شکوفایی طوفانی همشهری-
همشهری ماه یادتان هست و ضمائم گوناگون دیگر همشهری؟- بود که دانستیم ،
این توجه به فرم و این توجه به زیبایی را - در کنار سوژه هایی که ارزش
خواندن و دانستن را داشت- وقتی محمد قوچانی سردبیر یا در شورای سردبیری
باشد با خود خواهد برد و از دایره یادداشت های خود به همه صفحات روزنامه
تسری خواهد داد و ما به همان اندازه که صفحات اول و دوم و آخر را می
خوانیم، صفحات اقتصاد ، فرهنگ ، زندگی و ورزش جذاب و خواندنی نیز خواهیم
خواند. با گذشت سال ها و توقیف ها، محمد قوچانی را در مجلات و روزنامه
های تازه تعقیب کردیم و با کتاب هاش که نشر سرایی چاپ کرد بود ، تا رسید
به «کتابروزنامه شرق ِ محمد قوچانی»... شاهکاری که برای هر روزنامه خوانی
گریز ناپذیر بود. کمتر دانشجویی بود که هر روز شرق نخواند و لفظی در
سعایت قوچانی نگوید که هر روز با «کتابروزنامه» ای که در می آورد همه را
از کار و زندگی و درس و دوستان می انداخت... یادتان هست؟ روز هایی بود که در حیات دانشگاه خیلی از ما شرق را روی زمین پهن کرده بودیم و از حوالی
ظهر که می رسید تا عصر داشتیم می خواندیم و می خواندیم و لعنتی تمام نمی
شد! صفحه اقتصادش هم خواندنی بود!... گذشت تا شرق را نوقیف کردند و محمد
قوچانی به هم میهن رفت، بعد شرق دوباره آمد ولی دیگر محمد آن جا نبود ،
شرق را دوست داشتم هنوز اما « آن چیز دیگر » محمد قوچانی در آن نبود . ها
؟ دپولیتیزه بود و انگار روح نداشت ... من شرق را ترک نکردم تا بار دوم
که از زندگی کامل ساقط شد. هم میهن هم در همان حوالی به همین سرنوشت دچار
شد . بعد از اینها ، دچار قهر عجیبی شدم به رسانه های فارسی. پولم را جمع
می کردم تا تایمز و نیوزویک بخرم البته بیشتر اکسپایر شده و تاریخ گذشته
. احتراز عجیبی داشتم از نشریات فارسی. تا رسید روزگار شهروند امروز. از
شماره دوم بی خیالِ ژورنال های بین المللی شدم و شنبه ها چشم انتظار
شهروند. آن چنان مدافع و مبلغ شهروند که خیلی ها ... گذشت تا شهروند را
هم به دیار باقی ارسال کردند و غم ِ کمی نبود که رسید ... تا شب عید
امسال خبر رسید که محمد قوچانی سردبیر اعتماد ملی می شود... نمی شد باور
کرد... هیچ کس از جماعت روزنامه خوان باور نمی کرد... اعتماد ملی آن روز
ها را به زحمت می شد خواند ، خبرنامه ای بود سیاسی با تکه های کوتاهی از
مسائل دیگر ، آشفته و ... اما خب ما مدت ها بود محمد قوچانی را می
شناختیم و خواسته های مشترکی با او داشتیم - راستش اول خیلی سخت بود ولی
در نهایت به او اعتماد کردیم- گذشت و بیشتر همین جماعت شدیم طرفدار شیخ
شجاع ! کدام مان باور می کرد؟ ... وقتی به چشمان هم نگاه می کردیم می
گفتیم به خاطر این و این واین و ......... محمد قوچانی.
محمد قوچانی برای نسل ما اعتباری دارد و نمی داند چقدر وقتی خبر
بازداشتش را شنیدیم غمگین شدیم. مثل آسمان خاکستری رشت ِ محمد قوچانی
آنهم وقتی بدجور ابری می شود و آبستن بارانی یک هفته ای ست. محمد قوچانی
اعتبارش را آسان به دست نیاورده است. سرمقاله های نابش در شهروند و نثرش
که دقیقاً امضای قوچانی دارد. نثر قوچانی حادثه ای در روزنامه نگاری
فارسی ست. از روزگار شهروند امروز به بعد ، دیگر خیلی ها بودند که با
زبان قوچانی می نوشتند همانطورکه بعد از شاملو خیلی ها با زبان شاملو
شعر نوشتند و بعد از بیضایی ، خیلی ها با زبان بیضایی نمایش نامه ، بعد
از دولت آبادی خیلی ها با زبان دولت آبادی، رمان و بعد از سروش خیلی ها
با زبان سروش فلسفه. محمد قوچانی در باره پوپر ، آرنت و آیزیا برلین زیاد نوشته است. نمی دانم ولی اگر مقاله های قوچانی نبود شاید در سپهر فارسی زبان کمتر کسی را حوصله «توکویل » خوانی بود و ما آگهی از توکویل را مدیون او هستیم. تکه های ناب قوچانی وقتی هابرماس در ایران بود یادتان هست؟ « فیلسوفی که شومن شد»... دست کم حالا می دانیم که قوچانی خوب فلسفه خوانده است و ایده های عمده فیلسوفان سیاسی را خوب می شناسد، ارجاعاتش به هابز و لاک همان قدر دقیق هست که به پوپر و مارکس . و البته هیچ کس به اندازه او در نظر – ونه شعار و...- با مارکس مخالفت نکرده است. اما
راستش بر خلاف باور خیلی ها من اعتقاد دارم که در میان همه فیلسوفانی که
نوشته های قوچانی آکنده از ارجاع به آنهاست آن کس که بیشتر از همه بر او
تاثیر داشته و محرک او بوده کارل مارکسی ست که روزگاری روزنامه نگار
بزرگی بود ، چه روزنامه راین و چه سالنامه آلمانی –فرانسوی اش ،که هر دو
از آن قله های ناب ژورنالسم قرن نوزدهمی بودند. نشریاتی سرشار از مقالاتی
تاثیر گذار که بعد ها هم کتاب شدند و هم بار ها خوانده شدند و تاثیر ژرفی در مخاطبانشان داشتند. محمد قوچانی هم از « آن جور » مقالات دارد. «
ابوذر یا علی » در تحول معرفتی خیلی ها همان تاثیری را داشت که توماس
کوهن انقلاب پارادایمی می نامد. تحلیل او از افکار شریعتی و مقایسه او با
فیلسوف بزرگ فارسی زبان سید جواد طباطبایی و مقایسه ژرفی که بین ابوذر و بوعلی کرد ، خیلی غیر منتظره و برای نسل ما شگفت انگیز بود. شاید بعد آزآن مقاله بود که شریعتی کمتر و کمتر خوانده شد ، منطق ارسطویی و خرد
گرایی کلاسیک و فلسفه دانشگاهی و تحلیلی در میان جوانانی که سودای
فیلسوفی داشتند در برابر معنویت گرایی صوفیانه و انقلابی و خیابان گرایی
، ارج و قرب دیگری یافت. حالا که فکر می کنم از خودم می پرسم جایگاه محمد
قوچانی در این میانه کجاست؟...تاثیری که محمد قوچانی بر نسل ما گذاشته
است عمیقاً نا خود اگاه است. با روایت هایش بسیار در نگاه سیاسی و فلسفی
ما اثر گذاشته است و با نثرش که خاص اوست. شاید در میانه ابوذر و بوعلی ،
او بیهقی ِ زمانه ما باشد که با پشتوانه ای فلسفی سیاست عصری را روایت می
کند که سخن عامش آزادی انسان و سخن خاصه اش کرامت آدمی ست.
guilmard.blogspot.com
--------------------------------------------------------
بازداشت سردبير ما
شماره 16 هفته‌نامه ايران‌دخت
حسین یاغچی
محمد قوچاني، سردبير روزنامه اعتماد ملي و هفته‌نامه ايران‌دخت، بامداد شنبه هفته گذشته بازداشت شد. اما در كنار اين خبر بايد گفت از نظر ما روزنامه‌نگاراني كه سال‌ها‌ است با قوچاني همكار هستيم و سردبيرمان است، او نماد اعتدال در كار روزنامه‌نگاري است. شواهد ادعايمان هم فراوان است. شايد دم‌دست‌ترين‌اش همين ايران‌دخت باشد. آنجا كه محمد قوچاني مشي آن را غير سياسي تعريف كرد و زير لوگوي آن عبارت «مجله‌اي براي زندگي» آورد. در سرمقاله‌اي كه براي آن نوشت و روزنامه‌نگاري را صرفا در حيطه سياسي ندانست و از سياسيون خواست كه روزنامه را فقط در همان چارچوب تنگ نجويند كه روزنامه‌نگار، بايد براي زنان خانه‌دار يا جواناني كه سياست و امور سياسي دغدغه چندم‌شان است هم خوراك داشته باشد. وقتي به او گفتيم جلوي كيوسك، خانمي ‌را ديده‌ايم كه همراه كودك روي كالسكه‌اش توقف كرده و ايران‌دخت خريده، شعف چهره‌اش، پرتره تمام‌عيار يك روزنامه‌نگار حرفه‌اي بود. كساني كه دستي در روزنامه‌نگاري دارند مي‌دانند روزنامه و روزنامه‌نگاري چقدر از كساني ضربه خورده كه روزنامه را صرفا تريبوني مي‌بينند براي حزب و دسته خود. براي اينان سخت است پذيرفتن اينكه روزنامه بايد صفحاتي هم به زندگي اختصاص دهد و در آن از سرگرمي ‌و اوقات فراغت بگويد و پيشنهاداتي بدهد براي يك زندگي مطبوع‌تر. در سال‌هاي اصلاحات و بعد از آن هر دو نوع‌اش را داشته‌ايم. هم روزنامه‌هايي كه توپخانه‌هايي بوده‌اند براي چپ و راست و هم روزنامه‌هايي كه اگر چه سياسيون و سياسي‌خوانان مخاطبان اصلي‌اش بوده‌اند اما همين‌ها وقتي روزنامه را به خانه برده‌اند خانم خانه يا نوجوان تازه‌نفس براي مطالعه، خوراكي براي خواندن در آن يافته‌اند. در سال‌هايي، تلويزيون و پرداختن به آن از صفحات روزنامه‌هاي اصلاح‌طلب حذف شد. دعواهاي سياسي باعث شده بود تا مجالي براي بررسي غيرسياسي پديده‌هاي يك رسانه فراگير نباشد. در واقع ضلع چهارم هر خانه، در روزنامه‌هايي كه مدعي نگاه متفاوت به زندگي اجتماعي انسان ايراني بودند ناديده گرفته شد تا جا براي مخاطب سياسي‌ به ضرر انبوهي ديگر فراخ‌تر شود. روزنامه‌خوانان حرفه‌اي اين سال‌ها مي‌دانند اين روزنامه شرق به سردبيري محمد قوچاني بود كه جايي براي تلويزيون و ستاره‌هايش در روزنامه‌هاي نسل جديد گشود و اگر مثلا يكي از اين ستاره‌ها در فلان سريال ماه رمضان مي‌درخشيد عكس صفحه اول روزنامه به او اختصاص پيدا مي‌كرد. همان جايي كه سياسيون ملك طلق خود مي‌دانستند.
يك روزنامه‌نگار ممكن است دغدغه‌ها و مشغوليات ديگري هم داشته باشد. همچنان كه يك مهندس ممكن است در كنار كار فني خود برنامه‌اي سياسي هم براي خود تعريف كند و مثلا عضو يك حزب سياسي شود. اما در مورد يك روزنامه‌نگار حرفه‌اي از آنجا مي‌شود فهميد «سياسي‌كار» نيست كه به قالب همان بهايي را دهد كه براي محتوا قائل است. در روزنامه‌هاي نسل جديد ديده‌ايم روزنامه‌هاي كم حجمي‌ را كه مخاطب وقتي دست گرفته و خوانده هم دست‌اش سياه شده و هم از بوي چاپ به سرفه افتاده. گويي كل فرايند آماده‌سازي و طراحي و چاپ رفع تكليفي بوده تا همان جان كلام اول كار انتقال يابد و از تيراژها مي‌شود فهميد كه ميزان موفقيت چقدر بوده است. اما در مورد محمد قوچاني ماجرا اين است كه در تمام اين سال‌ها مديرعامل روزنامه و مجله از دست او عاصي بوده‌اند. فقط كافي است اندكي كيفيت چاپ روزنامه افت كند يا روي كاغذي نامرغوب منتشر شود تا داد محمد قوچاني هوا برود كه ‌اي داد به مخاطب كم‌فروشي كرده‌ايم. خبرنگار ادب و هنر يك روزنامه يا ايضا ورزشي و... در اغلب روزنامه‌ها محلي از اعراب ندارند. فقط وقتي نورچشمي ‌مي‌شوند كه حرف فلان هنرمند يا ورزشكار را عليه يك جريان سياسي بياورند. اما خبرنگاران غيرسياسي كه با محمد قوچاني كار كرده‌اند مي‌دانند كه اگر در حوزه تخصصي خود خوب كار كنند، او قدر زحمت‌شان را مي‌داند و در ويترين نشريه كه صفحه يك و روي جلد باشد به بهترين نحو منتشرش مي‌كند. اگر روزنامه‌نگاري، حرفه‌اي باشد محصولي كه ارائه مي‌دهد نه دچار افراط است، نه تفريط. نماد اعتدال است. محمد قوچاني در تمام اين سال‌ها روي همين خط كه اعتدال باشد حركت كرده است. كافي است فردا كه مقابل كيوسك روزنامه‌فروشي مي‌ايستيد كمي ‌با دقت بيشتري روي مجله‌ها و روزنامه‌هاي رنگارنگ، سياسي و غيرسياسي تمركز كنيد. بي‌اغراق، خيلي‌هايشان در قالب متاثر از طرح‌هايي هستند كه قوچاني در اين سال‌ها در روزنامه‌ها و مجله‌هايش ارائه كرده. نسل بعدي روزنامه‌نگاري ايران از قوچاني بهتر خواهد نوشت تا ما كه اسير تلاطم‌هاي زودگذر سياسي بوده‌ايم و مجال سخن گفتن از حرفه روزنامه‌نگاري و روزنامه‌نگاري حرفه‌اي كمتر یافته‌ايم.




 

آخرين مطالب
بايگاني ماهانه - ميلادي
 November 2017 [3]
 October 2017 [4]
 September 2017 [4]
 August 2017 [1]
 July 2017 [5]
 June 2017 [2]
 May 2017 [6]
 April 2017 [3]
 March 2017 [2]
 February 2017 [7]
 January 2017 [8]
 December 2016 [2]
 November 2016 [3]
 October 2016 [3]
 September 2016 [1]
 August 2016 [2]
 July 2016 [2]
 June 2016 [4]
 May 2016 [1]
 April 2016 [3]
 February 2016 [1]
 January 2016 [4]
 December 2015 [2]
 November 2015 [4]
 October 2015 [1]
 September 2015 [1]
 August 2015 [6]
 July 2015 [1]
 June 2015 [4]
 May 2015 [3]
 February 2015 [5]
 January 2015 [6]
 November 2014 [5]
 October 2014 [1]
 September 2014 [5]
 August 2014 [1]
 July 2014 [1]
 June 2014 [3]
 May 2014 [2]
 April 2014 [3]
 March 2014 [2]
 February 2014 [2]
 January 2014 [2]
 December 2013 [5]
 November 2013 [4]
 October 2013 [3]
 September 2013 [4]
 August 2013 [5]
 July 2013 [6]
 June 2013 [1]
 May 2013 [1]
 March 2013 [1]
 February 2013 [3]
 January 2013 [2]
 December 2012 [4]
 November 2012 [3]
 October 2012 [4]
 September 2012 [3]
 August 2012 [2]
 July 2012 [5]
 June 2012 [3]
 May 2012 [2]
 April 2012 [3]
 March 2012 [4]
 February 2012 [4]
 November 2011 [1]
 October 2011 [2]
 September 2011 [1]
 July 2011 [4]
 December 2010 [6]
 November 2010 [2]
 October 2010 [3]
 September 2010 [4]
 August 2010 [2]
 July 2010 [1]
 June 2010 [3]
 May 2010 [4]
 April 2010 [5]
 March 2010 [1]
 February 2010 [2]
 January 2010 [1]
 December 2009 [6]
 November 2009 [6]
 October 2009 [11]
 September 2009 [4]
 August 2009 [12]
 July 2009 [6]
 June 2009 [9]
 May 2009 [9]
 April 2009 [6]
 March 2009 [7]
 February 2009 [9]
 January 2009 [9]
 December 2008 [7]
 November 2008 [1]
 October 2008 [1]
 August 2008 [1]
 June 2008 [4]
 April 2008 [6]
 March 2008 [2]
 February 2008 [3]
 January 2008 [1]
 December 2007 [1]
 October 2007 [2]
 September 2007 [9]
 August 2007 [19]
 July 2007 [9]
 June 2007 [13]
 May 2007 [22]
 April 2007 [6]
 March 2007 [7]
 February 2007 [7]
 January 2007 [18]
 December 2006 [5]
 November 2006 [6]
 October 2006 [10]
 September 2006 [7]
 August 2006 [11]
 July 2006 [8]
 June 2006 [16]
 May 2006 [16]
 April 2006 [7]
 March 2006 [16]
 February 2006 [11]
 January 2006 [5]
 December 2005 [17]
 November 2005 [14]
 October 2005 [8]
 September 2005 [13]
 August 2005 [22]
 July 2005 [8]
 June 2005 [17]
 May 2005 [28]
 April 2005 [12]
 March 2005 [13]
 February 2005 [13]
 January 2005 [19]
 December 2004 [16]
 November 2004 [30]
 October 2004 [41]
 September 2004 [15]
 August 2004 [18]
 July 2004 [29]
 June 2004 [25]
 May 2004 [21]
 April 2004 [18]
 March 2004 [12]
 February 2004 [6]
 January 2004 [13]
 December 2003 [24]
 November 2003 [22]
 October 2003 [16]
 September 2003 [11]
 August 2003 [14]
 July 2003 [3]
 June 2003 [2]
 May 2003 [8]
 April 2003 [4]
 March 2003 [6]
 February 2003 [3]
 January 2003 [4]
 November 2002 [12]
تماس
 emad_baghi at hotmail.com
دريافت با اي ميل
:: براي آگاهي از مطالب تازه، آدرس اي ميل خود را در کادر زير وارد نماييد:

اطلاعات جانبي
::  تاکنون 1153 مطلب و 706 نظر در اين سايت منتشر شده است.
:: براي مشاهده آمار بازديدکنندگان سايت مي توانيد را کليک نماييد.
::  نسخه اکس ام ال اين سايت را در اينجا مشاهده نماييد.
:: اين سايت توسط برنامه مووبل تايپ3.121 طراحي و اجرا شده است.
::  کليه حقوق اين سايت بر اساس امتياز Creative Commons  متعلق به عمادالدين باقي است.