یکشنبه 7 آبان 1391

قابل یک قاب عکس


مجله آسمان عنوان:"خواب25ساله ای که تعبیر شد"برگزیده است.
آسمان شماره33 شنبه6ابان1391ص7-5

پر کشیدن دانشمندی چون احمد قابل از قفس خاکی برای همه به یک اندازه مصیب بار نیست. به هر نسبتی که با شخصی قرابت فکری و دوستی وجود داشته باشد بار اندوه سنگین تر است. برای کسی که به قول خود او صمیمی ترین دوست بود نیز غمی است بزرگ اما خشنود از اینکه او با نیکنامی از دنیا رفت اما جای خالی اش به آسانی پر نخواهد شد زیرا اگر فهرستی از انسان های جسور را یا فهرست دیگری از افراد متفکر یا افراد متدین یا اخلاقی را بطلبید برای هر کدام به لیست بلندی دست می یابید اما در میان جمعیتی بزرگ اگر با چراغ به جستجوی کسانی برآیید که همه این صفات را با هم داشته باشند یعنی: دانشوری و عِلمیت، شجاعت، تقوا و اخلاق در سطحی عالی، تدین و سلامت نفس، نوآوری و نو اندیشی، دلسوزی و عاطفی بودن، سخنور و پر تلاش بودن و...واقعا چند نفر را می توانید نام ببرید؟ از همین روست که اینان سرمایه هایی اجتماعی و کمیاب هستند که درباره شان گفته می شود درگذشت شان "ثُلمه" و حفرهای است بزرگ که با هیچ چیز پر نخواهد شد و این کسان در حیات و ممات، قدرشان شناخته نمی گردند و خیرخواهی های شان شنیده نمی شود و...
وقتی پیشنهاد نوشتن یادداشتی درباره او داده شد ذهنم در میان انبوه خاطره ها جولان می زد تا اینکه عکسی در اینترنت و در رسانه های تصویری منتشر شد. ذهنم بر همان عکس قفل شد و آن را دستمایه یادبودی نوشتاری برای دوست عزیزم احمدقابل کرد چه این عکس گویی خلاصه یک داستان بود.عکسی خانوادگی در زیر تابلویی از یک سبد گل ساخته شده با صدف و پولک ماهی که در عکس های یادگاری فراوانی در خانه ما دیده می شود و به چشم افراد بسیاری اشناست. اقای نوریزاد از سینماگران شناخته شده کشور در تعریف "قاب تمثیلی" می گوید: «سینماگران واژه ای دارند به اسم ” قاب”. این قاب، انجماد هر آن چیزی است که در یک صحنه جا می گیرد. عکسی از صحنه ای است که یا باید فیلمبرداری شود یا آنکه فیلمبرداری شده. بهتر بگویم: چارچوبی از ذهن کارگردان است که دوربین فیلمبردار به آن عینیت می دهد».
احمد قابل انسانی بود که اگر در زمینه ای به احساس تکلیف می رسید چون برای آن احساس تکلیف حجت عقلی داشت سراپا شور و تعهد در اجرای وظیفه می شد. سال 89 که از زندان آمدم او که خود به تازگی آزاد شده بود به خانه ما آمد. زیر همان تابلو و روی همان مبلمانی که در عکس دیده می شود گفت که شرح جزییات بازداشت و بازجویی هایش را برای انتشار عمومی نوشته است و از من هم خواست چنین کنم. پاسخی برایش داشتم که بیان تفصیل آن مجالی دیگر می خواهد اما همانجا به عزم او و آینده پیش رویش واقف تر شدم.
او بار دیگر روانه زندان شد و مرداد 1390 در زندان دچار بیماری ای شد که وقتی به بیمارستان منتقلش کردند تومور مغزی تشخیص داده شد و تحت عمل جراحی اورژانسی قرار گرفت. شرح جزییات آن از زمان ابتلا تا انتقال به بیمارستان و اقدامات درمانی، خود داستانی دارد که اندکی از آن گفته شده است. آقای سعید منتظری پشت در اتاق عمل بود و با تاثر و نگرانی شدیدی ما را در جریان لحظه به لحظه آن می گذاشت و از همه التماس دعا داشت. پس از عمل جراحی و طی دوره درمان، احمد قابل به خانه منتقل شد. خانوادگی به عیادتش رفتیم و آمیزه ای از اندوه و شادی بر همه ما مستولی شد. شادی از اینکه او زنده مانده است و اندوه از حال نزار و تن رنجورش. پس از عمل جراحی برای اطمینان از اینکه سلول های سرطانی از بین رفته اند یک دوره پرتو درمانی تجویز شد که باعث نازک شدن پوست سر و صورت و در نتیجه زخم هایی در نیم تنه بالای او و چاک های زخم در سر و گردنش شده بود و انسان را منقلب می کرد اما بازیابی هوش و حواس و تکلم اش امیدوار کننده بود و بینایی اش هم در مسیر بازیابی بود. او که قادر به برخاستن از بستر نبود گفت از سوی دادستانی و زندان برات آزادی اش را آورده اند و او ازادی مشروط خود را امضا کرده است. پیوسته با تماس تلفنی جویای احوالش بودیم. نزدیک سال نو بود که قصد سفر به مشهد و سومین عیادت را داشتیم که او خبری خوش داد و گفت این بار خودش با پای خود به تهران خواهد آمد. با همت آقای ملکی که از نجف آباد به مشهد رفته بود احمد قابل به همراه خانواده، ایام نوروز سال91 را به نجف آباد و یزد و قم رفت سپس به تهران آمد. وقتی از در وارد شد او دیگر آن احمد قابل چابک و نطاق نبود هر چند همچنان خوش سیما اما شکسته به نظر می رسید و قدری خمیده که عصایی یاریش اش می کرد ولی استوار و امیدوار.
امید او و همه به روند بهبودی اش برای نادیده گرفتن بقیه مشکلات کفایت می کرد. شادی در سیمای همسر صبور و دخترش و سایرین در این تصویر، یک شادی از عمق وجود است. تصویری که غم و رنج گذشته را با امید به روزهای آینده، در خود خلاصه کرده است. او به مشهد بازگشت اما چند هفته ای نگذشت که دیو مخوف بیماری دوباره به سراغش بازگشت و ناگهان خزانی در امیدها افکند. برای بار دوم تومور بدخیم بازگشته بود و این بار برای درمان به تهران منتقل شد. ترکشی که از دوران جنگ هنوز میهمان بدنش بود به سوی نخاع حرکت کرده و مانع عکسبرداری های جدید بود و باید قبل از عکسبرداری وجراحی مجدد ترکش را بیرون می آوردند. تمام لحظه ها و روزهای حساس این دوره درمانی و سخت و دردناک که بر او و خانواده اش گذشت نیز درخور تحریر است.
احمد قابل عضو هیات امنای انجمن دفاع از حقوق زندانیان و همکار مان بود. وقتی در بیمارستان سینا با آقای محمودیان که مسئول امور دفتری انجمن بود و از زندان تحت الحفظ برای درمان به سینا منتقل شده بود روبرو گردید اشک در چشمانش حلقه زد. در دوره جدید، او و خانواده و همه دوستانش ماهها در کشمکش بیم و امید بودند و در این مدت لحظه ها و رخدادهایی از گفت و شنودها و رؤیاهای احمد قابل بودند که باید همه اش را نوشت لحظه هایی که تا اخرین ساعات زندگی اش ادامه داشت. روزهای آخر که خبر مرگ مغزی اش منتشر شد به همراه آقای سعید منتظری و آقای حجتی برای عیادت او و دیدار با خانواده اش به مشهد عزیمت کردیم و چند روزی را در حالت خوف و رجا در آنجا بسر بردیم. هر قطره ای که از باکِ"سرم" می چکید موجی در خیال اطرافیان می افکند،چه حاکی از جذب و دفع و از نشانه های تداوم حیات بود، گفت و شنودهای پشت در سی سی یو، حال و هوای عجیبی داشت و همه را میان زمین و هوا معلق کرده بود و این حالت تضاد، یکبار به انفجاری در همسر رنج دیده اش انجامید و فریاد استغاثه اش را در محیط بیمارستان به آسمان بلند کرد. او مدت ها در هول و هراس ماندن و رفتن احمد بود. طولانی شدن اعلام نظر قطعی پزشکان درباره حیات یا ممات او اندک اندک همسرش را برای پذیرش واقعیتی تلخ مهیا کرده بود. مادر احمد تاکنون داغ چهار فرزند از جمله شهادت یکی از آنان درجبهه های جنگ را به چشم خویش دیده است(منهای داغ کشته شدن دونوه و دامادش در یک سانحه و شهادت نوه دیگرش در جنگ و حبس های فرزندان) که چه سخت و پر شکیب است مادر داغ فرزند را ببیند.هنگامی که به دیدار این مادر شکیبا رفته بودیم همسر احمد گفت 25 سال پیش احمداقا خوابی دیده بود که جزییات آن را به خاطر ندارم اما اجمالش این بود که در رؤیایی صادقه به او گفته شده بود 25 سال دیگر بیشتر زنده نخواهد ماند. او محاسبه ای انجام داد و گفت سال 1391 بیست و پنجمین سال است اما کو تا سال 91. گرچه در مدت بستری گاهی امیدها و رؤیاهایی درباره درمان شدن برای احمد به وجود آمده بود اما اخیرا و پس از دومین جراحی تومور مغزی به همسرش یادآوری کرده بود که در سال 91 هستیم و من رفتنی هستم. روز بعد از نقل این خاطره که پرستاران درخواست آب میوه کردند تا چند سی سی به احمدآقا بخورانند همسرش دوباره امیدوار شده بود و در میانه این تضاد خرد شده و تاب و توانش بریده بود تا اینکه درست در زمانی که آقا هادی در آخرین دیدارش از برادر، خبر از بهبودی رنگ رخسارش داد و کورسوی امیدی را در اطرافیان به وجود آورد ناگهان خبر آمد که قلب پاک احمد ایستاد و سرانجام بیم بر امید غلبه کرد و آن چهره های شاد در قاب عکس را داغدار کرد اما قاب عکس قابل در خاطره ها خواهد ماند. احمد قابل بخاطر آثار فکری و وجودی اش، خود، به یک قاب تمثیلی در تاریخ اخیر ما تبدیل گردید.




 

آخرين مطالب
بايگاني ماهانه - ميلادي
 December 2017 [1]
 November 2017 [5]
 October 2017 [4]
 September 2017 [4]
 August 2017 [1]
 July 2017 [5]
 June 2017 [2]
 May 2017 [6]
 April 2017 [3]
 March 2017 [2]
 February 2017 [7]
 January 2017 [8]
 December 2016 [2]
 November 2016 [3]
 October 2016 [3]
 September 2016 [1]
 August 2016 [2]
 July 2016 [2]
 June 2016 [4]
 May 2016 [1]
 April 2016 [3]
 February 2016 [1]
 January 2016 [4]
 December 2015 [2]
 November 2015 [4]
 October 2015 [1]
 September 2015 [1]
 August 2015 [6]
 July 2015 [1]
 June 2015 [4]
 May 2015 [3]
 February 2015 [5]
 January 2015 [6]
 November 2014 [5]
 October 2014 [1]
 September 2014 [5]
 August 2014 [1]
 July 2014 [1]
 June 2014 [3]
 May 2014 [2]
 April 2014 [3]
 March 2014 [2]
 February 2014 [2]
 January 2014 [2]
 December 2013 [5]
 November 2013 [4]
 October 2013 [3]
 September 2013 [4]
 August 2013 [5]
 July 2013 [6]
 June 2013 [1]
 May 2013 [1]
 March 2013 [1]
 February 2013 [3]
 January 2013 [2]
 December 2012 [4]
 November 2012 [3]
 October 2012 [4]
 September 2012 [3]
 August 2012 [2]
 July 2012 [5]
 June 2012 [3]
 May 2012 [2]
 April 2012 [3]
 March 2012 [4]
 February 2012 [4]
 November 2011 [1]
 October 2011 [2]
 September 2011 [1]
 July 2011 [4]
 December 2010 [6]
 November 2010 [2]
 October 2010 [3]
 September 2010 [4]
 August 2010 [2]
 July 2010 [1]
 June 2010 [3]
 May 2010 [4]
 April 2010 [5]
 March 2010 [1]
 February 2010 [2]
 January 2010 [1]
 December 2009 [6]
 November 2009 [6]
 October 2009 [11]
 September 2009 [4]
 August 2009 [12]
 July 2009 [6]
 June 2009 [9]
 May 2009 [9]
 April 2009 [6]
 March 2009 [7]
 February 2009 [9]
 January 2009 [9]
 December 2008 [7]
 November 2008 [1]
 October 2008 [1]
 August 2008 [1]
 June 2008 [4]
 April 2008 [6]
 March 2008 [2]
 February 2008 [3]
 January 2008 [1]
 December 2007 [1]
 October 2007 [2]
 September 2007 [9]
 August 2007 [19]
 July 2007 [9]
 June 2007 [13]
 May 2007 [22]
 April 2007 [6]
 March 2007 [7]
 February 2007 [7]
 January 2007 [18]
 December 2006 [5]
 November 2006 [6]
 October 2006 [10]
 September 2006 [7]
 August 2006 [11]
 July 2006 [8]
 June 2006 [16]
 May 2006 [16]
 April 2006 [7]
 March 2006 [16]
 February 2006 [11]
 January 2006 [5]
 December 2005 [17]
 November 2005 [14]
 October 2005 [8]
 September 2005 [13]
 August 2005 [22]
 July 2005 [8]
 June 2005 [17]
 May 2005 [28]
 April 2005 [12]
 March 2005 [13]
 February 2005 [13]
 January 2005 [19]
 December 2004 [16]
 November 2004 [30]
 October 2004 [41]
 September 2004 [15]
 August 2004 [18]
 July 2004 [29]
 June 2004 [25]
 May 2004 [21]
 April 2004 [18]
 March 2004 [12]
 February 2004 [6]
 January 2004 [13]
 December 2003 [24]
 November 2003 [22]
 October 2003 [16]
 September 2003 [11]
 August 2003 [14]
 July 2003 [3]
 June 2003 [2]
 May 2003 [8]
 April 2003 [4]
 March 2003 [6]
 February 2003 [3]
 January 2003 [4]
 November 2002 [12]
تماس
 emad_baghi at hotmail.com
دريافت با اي ميل
:: براي آگاهي از مطالب تازه، آدرس اي ميل خود را در کادر زير وارد نماييد:

اطلاعات جانبي
::  تاکنون 1156 مطلب و 706 نظر در اين سايت منتشر شده است.
:: براي مشاهده آمار بازديدکنندگان سايت مي توانيد را کليک نماييد.
::  نسخه اکس ام ال اين سايت را در اينجا مشاهده نماييد.
:: اين سايت توسط برنامه مووبل تايپ3.121 طراحي و اجرا شده است.
::  کليه حقوق اين سايت بر اساس امتياز Creative Commons  متعلق به عمادالدين باقي است.