سه شنبه 1 بهمن 1398

شاید عشق جهنمی

(این یک ناداستان است. تخیلی نیست. باورکردنی هم نیست اما واقعیت دارد)

عمادالدین باقی
روزنامه سازندگی، ش586 چهارشنبه 2بهمن1398ص2

در همایش دو طفلان مسلم که توسط "جمعیت امام علی"(ع) برگزار می شد قرار بود درباره جرائم و مجازات های نوجوانان به ویژه مجازات اعدام سخنرانی داشته باشم. طبق معمول از سرویس های تاکسی های اینترنتی استفاده کردم که فرصت انجام کارهای دیگر را داشته باشم. در مبدا منتظر اتومبیلی بودم که استارت آپِ تاکسی مشخصاتش را روی صفحه می دهد. وقتی تأخیر شد به راننده زنگ زدم. او می گفت در محل حاضر است ولی من او را نمی دیدم تا اینکه دنده عقب آمد اما اتومبیل دیگری بود. گفت عکس مرا چک کنید راننده همان است ولی فرصت نکردم ماشینی که برای تاکسی استفاده می کنم را بیاورم!
موقعیت شخصی و ملاحظات امنیتی حکم می کرد انصراف دهم اما تماس پی در پی مدیر نشست نشان می داد تاخیر جایز نیست. وِیز، نشان می‌داد یک ساعت و ۱۵ دقیقه دیگر یعنی با 5 دقیقه تاخیر به مقصد می رسم. دل را به دریا زدم و رفتم. هوا تاریک شده بود و امکان مطالعه و انجام کارهای دیگر مانند پاسخ دادن به پیام ها دشوار بود. مسئله ای، مدت ها بود توجهم را جلب کرده بود و فکر کردم فرصت مناسبی است برای ارضای حس کنجکاوی ام. راننده اتومبیل جوانی بود در حدود ۲۲ تا ۲۳ سال. موهایش را مثل گوجه فرنگی بافته و روی سر گذاشته بود. شلوارش قلوه کن و پاره بود و قسمت های مختلف ران و زانو او بیرون افتاده بود. معلوم نبود که از سر مدگرایی است یا دلایل دیگری دارد؟ به او گفتم که قصد فضولی دارم اما ابتدا لازم است عقاید خودم را توضیح بدهم. افزودم اعتقاد من این است که افراد باید در سبک زندگی آزاد باشند. یعنی عقیده شخص، سبک خوراک و پوشش او جزو حقوق فردی و حریم خصوصی او است و حق مداخله برای خود و هیچکس قائل نیستم. بنابراین پرسشی که مطرح می کنم از جنس عقیدتی یا دخالت در حوزه خصوصی شما نیست بیشتر از جنس کنجکاوی جامعه شناختی است چون چند سال است که به وفور در میان جوان ها این نحوه پوشش و شلوارهای سوراخ و تکه پاره رایج شده است و پرسیدن از افراد را هم کار درستی نمی دانم اما خیلی کنجکاو بودم بدانم آیا در پس و پشت آن منطق خاصی نهفته است؟ فلسفه ای دارد؟ یا اینکه فقط یک مُد است؟ الان هم با تو به چشم جوانی که جای فرزند من محسوب می شود دوست دارم مسئله ام را در میان بگذارم.
این جوان تمام وقت تبسمی بر لب داشت و بعد از پایان سخن من به آرامی گفت که"هیچ فلسفه خاصی ندارد من فقط به این دلیل اینگونه می پوشم که همسرم از من می خواهد. تا قبل از اینکه ازدواج کنم طرز زندگی دیگری داشتم. پدربزرگ و پدر من هر دو پاسدار هستند. از وقتی که ازدواج کرده ام همسر من از من می‌خواهد این طور زندگی کنم و من هم به خاطر جلب اعتماد او پذیرفته ام".
من این توجیه را نمی پذیرفتم و نوعی سرکارگذاشتن می دانستم با اینحال پرسیدم که آیا همسر شما خودش هم سبک پوشش و زندگی اش اینگونه است؟ گفت:"اِی، تقریباً".
گرچه جواب های او را جدی نمی گرفتم اما ادامه دادم و پرسیدم آیا تا به حال با همدیگر گفتگو کرده اید که ببینید منطق خاصی دارد که شما را هم توجیه کند؟ جواب داد:"برای من اصلاً مهم نیست که آیا منطقی دارد یا نه آنچه برای من مهم هست این است که همسر من آدم شکاکی است و من هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهم تا اعتماد او را بتوانم جلب کنم". این جواب بازهم غیرمنطقی تر ازقبل به نظرم آمد اما بازهم جدی گرفتم و گفتم: ولی شما بیشتر اوقات در بیرون و در جامعه و با مردم زندگی می کنید وکمتر با همسرتان هستید. گفت: ولی همسر من همه جا با من است.
به شوخی گفتم یعنی می خواهید بگویید که مثل روح شما را دنبال می‌کند؟ گفت: نه نمی خوام بگویم مثل سایه مرا دنبال می‌کند واقعاً همیشه همه جا با من است. همین الان داخل ماشین است.
سرم را چرخاندم گفتم من که کسی را در ماشین نمی بینم.
گفت: توی ماشین هست حتی صحبت های ما را هم دارد می شنود.
من فکر کردم که این جوان یا مرا دست انداخته یا دچار اوهام شده و البته کمی هم دچار درنگ و تردید شدم و با توجه به اینکه اتومبیل دیگری به جای آنچه در صفحه استارت آپ تاکسی اینترنتی معرفی شده بود آمده بود نگران شدم و یک گارد امنیتی گرفتم. با این حال جوان با تبسم اصرار داشت که همسر من همراه من و در صندوق عقب اتومبیل است. خندیدم و گفتم که: خوب اشکالی ندارد وقتی که به مقصد رسیدیم در صندوق عقب رو باز می کنید تا من صندوق عقب را ببینم. بعد به صحبت ادامه دادم و گفتم من نمی دانم که چقدر حرف های شما صحت دارد. گرچه نامعقول است اما می خواهم فرض کنم که همسر شکاکی دارید که اینطور لباس می پوشید تا اعتماد او را جلب کنید اما اگر واقعاً این طور باشد این روش معلوم نیست روش مفیدی باشد بلکه برعکس می‌تواند مشکل را پیچیده تر کند برای اینکه این شدت شکاکیت، نوع بیماری است. متاسفانه ما در جامعه ای زندگی می کنیم که خیلی ها بیماری های روحی و روانی را عار می دانند. الان اگر به کسی که سرما خورده است بگویید که برای معالجه نزد طبیب برود به هیچ وجه ناراحت نخواهد شد چون این را همه پذیرفته اند که سرماخوردگی یک مریضی است و باید نزد پزشک رفت و دارو گرفت اما به محض اینکه به کسی بگویید به دلیل اینکه دچار وسواس یا دچار شکاکیت یا دچار عصبانیت های بی جا است به روانپزشک مراجعه کند احساس توهین می‌کند و می‌گوید یعنی من روانی هستم؟ حتی ممکن است که واکنش‌های تند بروز دهد.
درحالی که من به صحبت‌هایم ادامه می دادم این جوان گفت شما چقدر خوب صحبت می کنید. اجازه می دهید همسر من هم حرف‌های شما را بشنود؟
من باز هم خندیدم اما او دوباره اجازه گرفت سپس کنار زد، در صندوق عقب را باز کرد، یک خانم جوان شیک و پیک در حدود20یا21سال با کیفی در بغل از صندوق خارج و داخل ماشین شد که بعد گفت دانشجوی گرافیک است. او صندلی عقب نشست. من به شدت جا خوردم. یک لحظه احساس کردم دامی پهن شده و سناریویی در کار است. طبق معمول تصویر مشخصات ماشین و راننده را که وقتی سفر پذیرفته می شود در گوشی می آید به همسرم فرستادم. همچنین برای اینکه احتمال خطر می دادم از او خواستم به جای اینکه پشت من بنشیند پشت راننده بنشیند تا من راحت تر با او صحبت کنم. به بهانه نیاز به استفاده از هوای آزاد شیشه اتومبیل را هم پایین کشیدم و دستم را روی آن گذاشتم. با وجود این که باران می بارید و پشتم را خیس می کرد اما ترجیح دادم که مراقبت های ایمنی را جدی بگیرم. از طرف دیگر با این دو جوان صحبت را ادامه دادم. به آنها گفتم حقیقتا نمی دانم که من الان در رؤیا هستم یا بیداری؟ نمی دانم باور کنم آنچه که دارم می بینم واقعیت دارد یا نه؟ اما قطرات باران نشان می‌داد که این صحنه ها در تاریکی شب، واقعی است و من در خواب نیستم. در این فاصله ای که شاید یک ساعت مانده بود به مقصد برسیم از تمام توانم استفاده کردم. به آنها گفتم که شما مانند فرزندان من هستید و تأکید کردم که این یک بیماری است و با دارو و مشاوره علاج شدنی است.
البته گاهی اوقات مردان دچار مشکل وسواس و شک کردن هستند و زندگی را برای زن جهنمی کنند گاهی برعکس زن ها دچار شکاکیت هستند و زندگی را برای شوهرش سخت می‌کنند و بدتر این است که هر دوی آنها دچار این بیماری باشند. واقعیت این است که هر کدام باشد زندگی برای هر دو طرف غیرقابل تحمل می‌شود و بعید است که بتواند ادامه پیدا کند. باید راه چاره ای پیدا کرد و آن را به نحو منطقی علاج کرد به شیوه‌ای که دریابیم بیماری ها درمان می شوند.
به دختر جوان گفتم همین که همسرت تو را همراهی می‌کند و این شرایط پر ریسک و ناراحت کننده زندگی در صندوق عقب را تحمل می کند تا شک تو را برطرف و اعتمادت را به دست آورد نشان دهنده شدت عشق و علاقه او به توست. به ندرت کسی چنین نظارت و کنترلی را برخودش می پذیرد و قبول می کند همسرش در چنین شرایطی زندگی کند. ازطرفی نظارت عجیب و غریب تو و این نوع همراهی ات و تحمل زندگی در صندوق عقب ماشین نشان دهنده شدت علاقه تو به اوست. همین که تو اینطور مراقب هستی که به هیچ قیمتی حاضر نیستی او را از دست بدهی هم نشان عشق تو به اوست اما همین عشق متقابل عمیق می تواند زندگی شما را جهنم کند و مانع از ادامه آن شود پس راه درست را پیدا کنید.
به آنها تجربه فرنگ را گفتم و این که خانواده های زیادی هم وکیل خانواده و هم پزشک خانواده و هم مشاوره روانشناس و روانپزشک خانواده دارند به خاطر این که انسان، خودش یا همسرش و یا فرزندانش هم به پزشک نیاز پیدا می‌کنند هم به وکیل هم به مشاوره روانکاو و روان درمان.
گفتم اگر پدر و مادر، دختر یا پسرشان را و زن یا شوهر، همسر را درصندوق خانه هم بگذارند و در را رویش ببندند اگر بخواهد خطا کند، می کند و نمی توان جلویش را گرفت. باید او را آزاد گذاشت تا تربیت شود، واکسینه شود، باید اعتماد کرد و اگر ضرورتی پیش آمد از دور مراقبت کرد.
در مجموع آنها به خصوص آن خانم پذیرفت که خوب است به پزشک مراجعه کنند و قرار شد من کسی را به آنها معرفی کنم. اما خانم جوان در عین حال می گفت که من آنقدرها هم شکاک نیستم. نام شوهرش را برد و گفت او گاهی کارهایی می کند که در من شک را می انگیزد. گفتم ولی اگر واقعاً هم بعضی از رفتارهایش باعث تحریک شکاکیت باشد اما این نوع مواجهه که شما فکر می کنید که در طول روز در صندوق عقب ماشین او را همراهی کنید نشان می دهد مسئله فراتر از آن است که رفتارهای این جوان باعث تحریک حساسیت در شما شود.
نزدیک مقصد که شدم می خواستم کرایه را اینترنتی و به صورت اعتباری پرداخت کنم. آن جوان مطالبه کرایه نقدی کرد. وقتی گفتم وجه نقد همراه ندارم گفت جلوی بانکی توقف می کنم تا به کارتم واریز کنید. بانکی در مسیر نیافتیم و درخواست کرد به شماره کارتی که می دهد کرایه را واریز کنم. او اعتماد کرده بود که این کرایه واریز می شود. شماره کارتی که داد متعلق به همسرش بود. در واقع پرده دیگری از داستان این بود که کرایه را همسرش می گیرد از اینرو راننده ترجیح می دهد کرایه ها را نقدی بگیرد یا به کارت بانکی واریز شود و همسرش می خواهد او حتی پولی در جیب برای خطا کردن نداشته باشد.
وقتی به سالن همایش درشهرک غرب رسیدم به شدت دچار وسوسه شده بودم که موضوع سخنرانی ام را عوض کنم. ماجرای غم انگیز این دوجوان، طوفانی را در ذهن من ایجاد کرده بود که فکر می‌کردم اگر حکایت این دو را بگویم و ابعاد آن را تجزیه و تحلیل کنم با موضوع و مسئله نشست تناسب دارد اما چون موضوع بحث از پیش اعلام شده بود ترجیح دادم این کار را نکنم اما از جنبه های مختلفی هم دارای ابهامات و هم پرسش برانگیز بود. اینکه وقتی این جوان اتومبیل را کنار می‌زند که جلوی چشم دهها ماشین که از کنار و پشت سر ما عبور می‌کردند و دختر جوانی از ماشین بیرون شود و داخل اتاق بیآید طبیعتاً باعث برانگیختن شک مردم می شود. ممکن است که تصور آدم‌ربایی پیش بیاید و آنها گرفتار شوند. این که تصادفاً آنها با مسافری مواجه می‌شوند که می‌کوشد مسئله را حل کند ولی اگر این اتفاق برای کس دیگری بیفتد ممکن است با آنها برخورد کند و یا ممکن است دست کم راپورت شان را بدهد و این جوان شغلش را از دست بدهد. اینکه با بودن خانمی در صندوق عقب اگر حادثه ای و تصادفی رخ دهد چه خواهد شد و چندین پرسش دیگر.
این مسائل نشان می دهد که ممکن است افرادی در این سن و سال باشند حتی ازدواج کرده باشند اما از لحاظ عقلی هنوز رشید و بالغ نشده باشند و این همان مسئله ما در همایش بود که باید در باره اش صحبت می‌کردم. این حادثه نشان داد چقدر چیزهایی که ما غیر منطقی و باورنکردنی می دانیم اما وجود و واقعیت دارند. به قرینه پرونده ها و داستان های واقعی زیادی که با انها سروکار داریم باید باور کنیم این اتفاقات نادر و استثنایی نیستند و پرشمارند.

کانال گفتارهای باقی
 https://t.me/emadbaghi
اینستاگرام   emadeddinbaghi
وبسایت www.emadbaghi.com
فیس بوک         Emadbaqi@




 

آخرين مطالب
بايگاني ماهانه - ميلادي
 February 2020 [5]
 January 2020 [7]
 December 2019 [7]
 November 2019 [7]
 October 2019 [12]
 September 2019 [10]
 August 2019 [9]
 July 2019 [6]
 June 2019 [5]
 May 2019 [10]
 April 2019 [7]
 March 2019 [8]
 February 2019 [14]
 January 2019 [5]
 December 2018 [12]
 November 2018 [6]
 October 2018 [4]
 September 2018 [6]
 August 2018 [8]
 July 2018 [6]
 June 2018 [8]
 May 2018 [5]
 April 2018 [6]
 March 2018 [8]
 February 2018 [10]
 January 2018 [8]
 December 2017 [7]
 November 2017 [5]
 October 2017 [4]
 September 2017 [4]
 August 2017 [1]
 July 2017 [5]
 June 2017 [2]
 May 2017 [6]
 April 2017 [3]
 March 2017 [2]
 February 2017 [7]
 January 2017 [8]
 December 2016 [2]
 November 2016 [3]
 October 2016 [4]
 September 2016 [1]
 August 2016 [2]
 July 2016 [2]
 June 2016 [4]
 May 2016 [1]
 April 2016 [3]
 February 2016 [1]
 January 2016 [4]
 December 2015 [2]
 November 2015 [4]
 October 2015 [1]
 September 2015 [1]
 August 2015 [6]
 July 2015 [1]
 June 2015 [4]
 May 2015 [3]
 February 2015 [5]
 January 2015 [6]
 November 2014 [5]
 October 2014 [1]
 September 2014 [5]
 August 2014 [1]
 July 2014 [1]
 June 2014 [3]
 May 2014 [2]
 April 2014 [3]
 March 2014 [2]
 February 2014 [2]
 January 2014 [2]
 December 2013 [5]
 November 2013 [4]
 October 2013 [3]
 September 2013 [4]
 August 2013 [5]
 July 2013 [6]
 June 2013 [1]
 May 2013 [1]
 March 2013 [1]
 February 2013 [3]
 January 2013 [2]
 December 2012 [4]
 November 2012 [3]
 October 2012 [4]
 September 2012 [3]
 August 2012 [2]
 July 2012 [5]
 June 2012 [3]
 May 2012 [2]
 April 2012 [3]
 March 2012 [4]
 February 2012 [4]
 November 2011 [1]
 October 2011 [2]
 September 2011 [1]
 July 2011 [4]
 December 2010 [6]
 November 2010 [2]
 October 2010 [3]
 September 2010 [4]
 August 2010 [2]
 July 2010 [1]
 June 2010 [3]
 May 2010 [4]
 April 2010 [5]
 March 2010 [1]
 February 2010 [2]
 January 2010 [1]
 December 2009 [6]
 November 2009 [6]
 October 2009 [11]
 September 2009 [4]
 August 2009 [12]
 July 2009 [6]
 June 2009 [9]
 May 2009 [9]
 April 2009 [6]
 March 2009 [7]
 February 2009 [9]
 January 2009 [9]
 December 2008 [7]
 November 2008 [1]
 October 2008 [1]
 August 2008 [1]
 June 2008 [4]
 April 2008 [6]
 March 2008 [2]
 February 2008 [3]
 January 2008 [1]
 December 2007 [1]
 October 2007 [2]
 September 2007 [9]
 August 2007 [19]
 July 2007 [9]
 June 2007 [13]
 May 2007 [22]
 April 2007 [6]
 March 2007 [7]
 February 2007 [7]
 January 2007 [18]
 December 2006 [5]
 November 2006 [6]
 October 2006 [10]
 September 2006 [7]
 August 2006 [11]
 July 2006 [8]
 June 2006 [16]
 May 2006 [16]
 April 2006 [7]
 March 2006 [16]
 February 2006 [11]
 January 2006 [5]
 December 2005 [17]
 November 2005 [14]
 October 2005 [8]
 September 2005 [13]
 August 2005 [22]
 July 2005 [8]
 June 2005 [17]
 May 2005 [28]
 April 2005 [12]
 March 2005 [13]
 February 2005 [13]
 January 2005 [19]
 December 2004 [16]
 November 2004 [30]
 October 2004 [41]
 September 2004 [15]
 August 2004 [18]
 July 2004 [29]
 June 2004 [25]
 May 2004 [21]
 April 2004 [18]
 March 2004 [12]
 February 2004 [6]
 January 2004 [13]
 December 2003 [24]
 November 2003 [22]
 October 2003 [16]
 September 2003 [11]
 August 2003 [14]
 July 2003 [3]
 June 2003 [2]
 May 2003 [8]
 April 2003 [4]
 March 2003 [6]
 February 2003 [3]
 January 2003 [4]
 November 2002 [12]
تماس
 emad_baghi at hotmail.com
دريافت با اي ميل
:: براي آگاهي از مطالب تازه، آدرس اي ميل خود را در کادر زير وارد نماييد:

اطلاعات جانبي
::  تاکنون 1362 مطلب و 706 نظر در اين سايت منتشر شده است.
:: براي مشاهده آمار بازديدکنندگان سايت مي توانيد را کليک نماييد.
::  نسخه اکس ام ال اين سايت را در اينجا مشاهده نماييد.
:: اين سايت توسط برنامه مووبل تايپ3.121 طراحي و اجرا شده است.
::  کليه حقوق اين سايت بر اساس امتياز Creative Commons  متعلق به عمادالدين باقي است.